تاسیس صندوق قرض الحسنه
در سال 1353 سید عبدالکریم تصمیم می گیرد صندوق قرض الحسنه ای را تاسیس نماید . در یک شب جمعه که مومنین برای خواندن دعای کمیل به مسجد امده بودند ایشان بعد از نماز عشاء و قبل از آغاز دعای کمیل رو به مردم می ایستند و اعلام میکند که چنین تصمیمی دارد و سپس دست در جیب خود می کند و مبلغ 50 ریال معادل پنج تومان را بعنوان اولین حساب پس انداز به صندوق اختصاص می دهد و بعد از چند روز با استقبال مومنین و تنی چند از دوستانشان که به شدت به ایشان اعتماد و اعتقاد و علاقه داشتند اندوخته صندوق پانصد تومان معادل پنج هزار ریال می شود و وام دهی اغاز می گردد .
چند صباحی به این منوال سپری می شود ، علاقه مردم به ثبت نام در صندوق قرض الحسنه و بهره مندی از فیوضاتی که سید عبدالکریم در این مدت برایشان بازگو کرده بسیار است و قابل توصیف نیست ، اندوخته ها به لحاظ ریالی کم است اما به جهت همراهی و مشارکت در امری الهی عالیست. نماز جماعت تمام می شود و از ان جایی که سید کریم بیش از هر چیز و هر کس به جوانان پیرامون خود احترام می گذارد و عموم مسئولیتها را به جوانان واگذار می کند تا بدینوسیله هم اعتماد انها را جلب کند و هم بتواند به هر طریق انها را حول محور مسجد نگه دارد یکی از جوانها را فرا می خواند .
اقا مختار ، اقا مختار ، توجه جوان به سوی او جلب می شود ، گویا از این که سید عبدالکریم او را به نام کوچک خوانده سرشار از شور و شعف است با اشتیاقی وصف ناپذیر به سویش پر می کشد ، بله حاج اقا امری دارید ؟ زنده باشی پسرم ، بیا کنارم بنشین . جوانی که سید عبدالکریم او را اقا مختار خوانده و بسیار از این طرز سخن و لحن دلنشین خوشحال است در کنار ایشان می نشیند . ببین پسرم چند روز پیش من پیشنهاد تاسیس صندوق قرض الحسنه ای را دادم و بحمد الله مردم هم خوب استقبال کردند ، با توجه به استقبال مردم و با توجه به این که یکی دو هفته دیگر عازم سفر حج هستم لازمست کسی بعنوان مسئول صندوق در مسجد حاضر باشد تا برای مردم مشکلی پیش نیاید . شما از فردا شب بیا کنار من بنشین و کار را یاد بگیر و بعد زحمت کار دریافت و پرداخت صندوق را بکش . اقا مختار در پوست خود نمی گنجد ، هم از این که مورد اعتماد سید کریم قرار گرفته به خود مباهات می کند و هم خوف ان دارد که از پس کار بر نیاید . بعد از چند روز کار و تعلیم حساب و کتاب در کنار حاج اقا ، ایشان دفتر جیبی خود را که همه حساب و کتاب صندوق در ان منعکس بود را به اقا مختار می سپارد و به او می گوید یک دفترچه تهیه کن و حساب کتابها را به صورتی که می گویم در ان بنویس . بعد 5 ریال به او می دهد و می گوید برو و یک دفترچه بخر و بیا ، اقا مختار بلافاصله از لوازم التحریری نزدیک مسجد یک دفترچه 40 برگ می خرد و برمی گردد . حاج اقا سلام دفترچه را خریدم ، افرین حالا نام افرادی را که در این دفترچه هست باضافه مبلغ پس اندازشان بصورت منظم در این دفتر وارد کن و برای هر صاحب حساب یک صفحه خاص قرار بده و شماره بالای صفحه را به عنوان شماره حساب او در نظر بگیر . ببینم فردا چه می کنی .
اقا مختار که مورد توجه سید عبدالکریم قرار گرفته و زین پس مسئول صندوق قرض الحسنه مسجد است .
بسیار شاد و خوشحال است و باید فردا خودی نشان بدهد ، لذا تا نزدیک صبح خواب را برچشم خود حرام می کند و در نهایت دقت و اراستگی دفتر را ان گونه که سید کریم به او گفته خط کشی کرده و نام صاحب حساب است . فردا شب اقا مختار زودتر از همیشه به مسجد می رود .
اقا مختار جوان وقتی به مسجد می رسد که سید کریم برای گرفتن وضو به وضو خانه کنار حیاط مسجد رسیده است . سید کریم عبای خود را از دوش برمی دارد و روی سکوی کنار وضو خانه می گذارد هنوز وضوی او تمام نشده پسرکی که در حیاط با هم سن و سالهایش بازی می کند نزدیک می شود و می گوید سلام حاج اقا سید و حاج اقا نگاهی پر از مهر به پسرک می اندازد و جواب سلامش را به گرمی و با احترام می دهد . پسرک می گوید : حاج اقا سید اون خانمی که کنار حیاط ایستاده با شما کار دارد. حاج اقا نگاهی به اقا مختار که سخت سرگرم لذت بردن از نحوه وضو گرفتن اوست می اندازد و گویا می داند که اقا مختار منتظر اوست و خطاب به اقا مختار می گوید ببخشید پسرم اگر اجازه بدی اوا ببینم اون خانم چه کاری داردو بعد در خدمت شمایم .
سید به کار ان خانم رسیدگی می کند و به سمت وضوخانه برگشت که عبای خود را بردارد که دید عبایش دست اقا مختار است ، لبخندی زد و گفت عبای مرا چرا برداشتی ؟ اقا مختار با ظرافتی توام با زرنگی گفت : حاج اقا می خواستم توضیح دفترچه را بدم که مش رحیم امد ، مش رحیم رفت اون خانومه امد پیش خودم گفتم عبای شما را بردارم که تا کس دیگری نیامده توضیحاتم رو بدم . سید خندید و در دل به زرنگی جوان افرین گفت و همان گوشه حیاط مسجد روی سکوی اهنیی که ان جا بود نشست . خوب جوون بگو ببینم چکار کردی ؟ حاج اقا همانطوری که گفته بودین صفحات دفترچه رو خط کشی کردم و بالای هر صفحه شماره زدم و اسم صاحب حساب رو نوشتم و مبلغ پس اندازشون رو هم با ذکر تاریخ در زیرشون نوشتم . بعد دفترچه رو رو به سید گرفت ، سید نگاهی به دفترچه انداخت سر برداشت و لبخندی زد و دست راستش رو روی سر اقا مختار کشید و گفت : خدا خیرت بده جوون دستت درد نکنه ان شا الله عاقبت بخیر بشی . اقا مختار شاید نصف حرف های سید رو اصلا نشنید چون انقدر غرق لذت مصاحبت با سید شده بود که دیگه چیزی نمی شنید .
سید دستش رو روی شانه اقا مختار گذاشت و به اهستگی تکانش داد ، پسرم متوجه شدی ؟ اقا مختار مثل کسی که از خواب پریده باشه تکانی خورد و با دستپاچگی گفت : بله ، هان ، نه متوجه نشدم . سید گفت می گم مش رحیم این گوشه شبستان برات یه میز و صندلی بزاره که هر شب بعد نماز مردم بهت مراجعه کنن وپول هاشون رو بدن و اگر هم کسی وام خواست بگو بیاد پیش خودم تا بررسی کنم و اگر گفتم بهش وام بده و تو دفتر چه وارد کن . اقا مختار که این دفعه دیگه حواسش رو جمع کرده بود گفت : بله ، ممنونم ، چشم ضمنا در زمانی که من نیستم هر چقدر مردم برای پس انداز بهت دادن صبح ببر بانک صادرات همین فلکه دوم و به این شماره حسابی که بهت میدم واریز کن و رسیدش رو پیش خودت نگهدار وقتی از حج برگشتم ازت می گیرم . راستی اگر در این ایامی که من نیستم اگر کسی وام خواست بگو بره مغازه حاج علی ناطقی من باهاش هماهنگ می کنم کار مردم رو زمین نمونه . اقا مختار چشمی گفت و عبای حاج اقا رو بهش داد و با هم داخل شبستان مسجد شدند .
مش رحیم وارد شبستان شد یک راست رفت سمت منبر ، در زیر پله منبر رو باز کرد و رادیو ضبط کوچکی رو هم بیرون کشید و روشن کرد صدای تق و تق قبل از اذان رادیو بلند شد و مش رحیم دستگاه بلند گوی مسجد رو روشن کرد و یه فوتی توی میکروفون کرد و اونو گذاشت دم بلند گوی رادیو . صدای اذان مغرب از بلند گوهای مسجد پخش می شد و نماز گزاران ارام ارام به مسجد وارد می شدند.مثل همیشه نماز مغرب و عشا اقامه شد .
همشه بین نوجوان ها بر سر این که چه کسی تکبیر بگوید دعوا بود ، حتی یکبار این شاخ و شانه کشی ها به دعوای فیزیکی بدل شده بود . سید عبدالکریم برای این که به همه بچه ها فرصت دیده شدن در نظر مردم را بدهد و از سویی ان ها را با گفتن تکبیر در دائره مسجد نگه دارد برایشان برنامه ریزی کرده بود و لیست زمان گفتن اذان وتکبیر جوان ها و نوجوان ها را به دیوار زده بود . ان شب هم بعد از نماز مغرب و عشاء طبق معمول حاج اقا برخواست و مقداری راجع به اهمیت قرض الحسنه سخن گفت و مردم را با این حدیث به پس انداز قرض الحسنه تشویق کرد .
و این چنین گفت: امام صادق علیه السلام می فرماید: بر درب بهشت نوشته اند برای صدقه ده برابر و برای قرض هجده برابر پاداش داده خواهد شد . آی مردم شما نمی خواهید هجده برابر پاداش بگیرید ؟ هر کس برای دریافت پاداش بیشتر اماده هست بعد از نماز کنار ابدارخانه تو شبستان مسجد به اقا مختار مراجعه کنه و حساب پس انداز باز کنه و کسی هم که وام می خواهد به خود من مراجعه کند .بیچاره اقا مختار فرصت نمی کرد اسم ها را بنویسد و دائم می گفت اقا من هر شب هستم ، چشم ، چشم ، اسم همه را می نویسم .
چند ماهی به همین منوال گذشت . استقبال از صندوق قرض الحسنه بسیار زیاد شده بود هر کس که می شنید در مسجد فاطمیه یک چنین صندوقی ان هم تحت نظر حاج اقا شروع به فعالیت کرده برای ثبت نام می امد . دیگر دفترچه جوابگو نبود و از طرفی هم اقا مختار جوان از حساب و کتاب این همه عدد و رقم سر در نمی اورد و لازم بود یک دفترچه بزرگ تر برای این کار در نظر گرفته شود . یک دفتر صد برگ بزرگ تهیه شد و اسامی و حسابها به ان منتقل شد و تعدادی رفترچه هم برای صندوق در چاپخانه بوذرجمهر در سه را سیروس چاپ شد و مهری هم که نام صندوق را داشت تهیه شد .
حالا دیگر صندوق حساب و کتاب دار شده بود و امور داشت روی نظم وسبک سیاق پیش می رفت ولی اقا مختار دست تنها بود و لازم بود یک حسابدار صورت حساب صندوق را ثبت و ضبط نماید . بدنبال حسابدار بودند که کسی گفت حاج اقا یه حسن اقا نامی هست که در کار حسابداری یکی از حجره های بازار را انجام می دهد و ادم مورد وثوقی هست اگر صلاح بدانید با ایشان صحبتی کنیم ؟ حاج اقا فرمودند از قول من به ایشان سلام برسانید و بگویید یک نیم ساعتی بیاید و کارها را به اقا مختار ما یاد بدهد و برود . حسن اقا نقل می کند وقتی پیام حاج اقا به من رسید گفتم نمی ایم . فرستاده گفت چرا ؟
گفتم این کار با نیم ساعت درست نمی شود و من هم گرفتار می شوم . رابط رفت و فردا شب امد و گفت حاج اقا گفتن شما نیم ساعت بیا و اموزشت رو بده و بعد هم اگر نخواستی نیا . به اصرار رابط که از دوستانم بود ، یک شب به مسجد فاطمیه رفتم و بعد از نماز مغرب و عشاء خدمت حاج اقا رسیدم و سلام کردم . مرا تحویل گرفت و گفت این اقا مختار ما تا اینجا توانسته است کارها را انجام دهد ، شما دفاتر ایشان را بررسی کن و اگر ایرادی دارد به ایشان اموزش بده و گاهی هم خودتان به این دفاتر ما سرکشی کنید. نمی دانم چه سحری در کلام حاج اقا بود که نیم ساعت ادامه دار شد و الان حدود پنجاه سال است که هنوز ان نیم ساعت تمام نشده است . بعد از مدتی میز کنار مسجد به یک اتاقک کوچک منتقل شد و سپس به طبقه دوم ضلع غربی مسجد روی اتاق خادم به یک اتاق 12 متری منتقل شد به یک اتاق 12 متری منتقل شد . یک سال گذشت .
سال یکهزار و سیصدو پنجاه و چهار است . روز عید فطر بعد از خطبه های نماز عید حاج اقا کنار منبر می ایستد و می گوید تصمیم دارد در ضلع شمالی حیاط مسجد دو طبقه ساختمان برای صندوق قرض الحسنه و گروه تعالیم اسلامی بسازد ، از مردم تقاضای کمک مالی دارد . بعضی از مومنینی را که می شناسد و می داند از تمکن مالی خوبی برخوردارند اینگونه مورد خطاب قرار می دهد ، اقایی که ان انتها نشسته ای نگذار اسم ببرم خودت پول را بفرست و انهایی که خودشان می دانند مورد خطاب هستند پول های درشت می دهند .
عموم مردم کارگر هستند و زندگیشان به سختی می گذرد هدیه های ان ها معمولا دو تومان و پنج تومان است ، به ندرت اسکناس ده تومانی و بیست تومانی می رسد و اگر کسی پیدا بشود و اسکناس صد تومانی بدهد مایه تعجب است لذا برای این که کسی از مقدار هدیه خود خجل نشود کیسه های پارچه ای تهیه کرده اند و مردم دست در کیسه می برند و هدیه خود را درون کیسه می اندازند الا انها که می دانند حاج اقا خطابشان می کند یا چک می دهند یا از قبل هدایای خود را در پاکت نامه گذاشته اند و دست به دست پولشان به کنار منبر می رسد . عده ای هم کنار منبر نشسته و سکه ها و اسکناس ها را می شمارند . ان روز کنار منبر بودم یک چک به مبلغ پنج هزار تومان رسید ، به حاج اقا اعلام کردند یک چک پنج هزار تومانی هم رسیده است . با لبخندی گفت چک پنج هزار تومانی را به صاحبش برگردانید ، درست است که برای ساخت ضلع شمالی گدایی می کنم اما پنج هزار تومان مال خودت .
ان روز پول های اهدایی را شمردند 1380 تومان جمع شده بود و مقدار فطریه سادات و عام را هم اعلام کردند و حاج اقا در دفتر چه خود نوشت . از این که برخی افراد را که بحمد الله در قید حیاه هستند با نام کوچک اسم بردم عذر خواهی می کنم زیرا مطمئن نیستم که راضی باشند نامشان برده شود یا خیر ، اما ناچارم برای ثبت در تاریخ نام بعضی را کامل ببرم . چند روز بیشتر از ماه رمضان نگذشته است .در منزل یکی از هیاتی ها سفره ای گسترده است و برخی به صرف نهار دعوت شده اند و در این بین حاج حسن مارشی یکی از کسانی است که در صفر اول حج خویش با حاج سید عبدالکریم همراه بوده و بعد از سفر احساس رفاقت و دوستی بین او و سید ایجاد گشته است . حاج حسن مارشی انسان خود ساخته ایست که با کار از دوران کودکی و لطف خدا امروز به دارایی بسیاری رسیده است اما مال دنیا او را فریب نداده و در هر بزنگاهی یار و مدد کار این روحانی خالص است.
در مجلس مهمانی حاج اقا ارام به او می گوید روز عید خجالت نکشیدی پنج هزار تومان دادی؟ لبخندی عاشقانه می زند و می گوید چقدر لازم داری ؟ حاج اقا می گوید هر چقدر دلت می خواهد چک بده و سپس رو به معمار مسجد می کند و می گوید برای ساخت صندوق و گروه تعالیم چقدر لازم داری ؟ معمار می گوید بیست هزار تومن ولی حاج حسن دیگر چک را کشیده است . یکصد هزار تومن . حاج اقا به معمار می گوید فردا چک را نقد کن و هر چقدر لازم داری بردار و بقیه را بده که به حاج حسن برگردانیم و حاج حسن با خنده می گوید بقیه اش را هم نمی خواهم هر کار می خواهی بکن .
از فردا کار ساخت ساختمان ضلع شمالی با خرید اهن الات و تجهیز کارگاه اغاز می شود و چند وقت بعد دو طبقه ساختمان اماده بهره برداری است . حالا که پول هست دو مناره هم بر روی ساختمان نوساز ساخته می شود . بعد از ساخت و تکمیل بنا تعدادی از همسایگان مسجد به حاج اقا مراجعه می کنند و از یک خانه خالی که در نزدیکی مسجد قرار دارد شکایت دارند و می گویند افراد معتاد به این ساختمان وارد می شوند و امنیت محله به خطر افتاده است . بلافاصله صاحب ملک را پیدا می کنند و ملک را برای صندوق قرض الحسنه به مبلغ 580 هزار تومان خریداری می کنند و به دوستانشان می گویند: اگر عمری باقی بود در این ملک یک زیر زمین جهت اشپز خانه مسجد و هیات درست می کنیم و در طبقه همکف صندوق و در طبقه دوم هم یک درمانگاه خیریه ( البته پنج سال بعد از شهادت ان بزرگوار در سال 1365 بدلیل اختلاف نظری که بین هیات مدیره مسجد و هیات مدیره صندوق پیش امد ملک طبق نظر ایه الله مکارم شیرازی به فروش رفته و بین صندوق و مسجد تقسیم گردید ) متاسفانه ان چه مورد نظر شهید مخبر بود محقق نشد .
به هر حال در ساختمان نوساز طبقه اول به صندوق قرض الحسنه اختصاص می یابد و طبقه دوم به گروه تعالیم اسلامی .کار صندوق بالا گرفته کسانی که افتتاح حساب کرده اند زیاد هستند اول قرار می شود صندوق از یکی دو ساعت مانده به مغرب کار کند تا دو ساعت بعد مغرب . لکن با پیشنهاد مردم ساعات کار صندوق تغییر می کند . ساعات کار از ساعت 8 صبح اغاز و تا نماز ظهر و عصر ادامه دارد و بعد از ظهر ها از ساعت 16 تا 2 ساعت بعد از نماز مغرب و عشا اعلام می گردد.
استقبال مردم از صندوق قرض الحسنه بقدری زیاد است که بالاجبار بایداز افراد بیشتری برای پاسخگویی به مراجعه مردم استفاده کرد . بعد از مدتی حاج اقا یکی دیگر از جوانهای مسجد را فرا می خواند : اقا رضا بله حاج اقا ، سلام ، سلام پسرم ، میتونم چند دقیقه وقتت رو بگیرم ؟ اقا رضا با تعجب و اشتیاق گفت : بله حاج اقا در خدمتم ، اقا رضا جان راستش ما ساعت کار صندوق را تغییر دادیم تا بتوانیم بهتر و بیشتر به مردم خدمت کنیم و حالا نیاز به همکاری افراد خوش فکر و مورد اعتمادی مثل شما داریم که در صندوق فعالیت کنند . شما امادگی خدمت در صندوق را داری ؟ اقا رضا سر به زیر انداخت و کمی تامل کرد و سپس سر برداشت و گفت : حقیقتش حاج اقا منن مدتی هست که هم درس میخونم و هم با ماشین پدرم کار می کنم ، اهان پس نمیتونی به ما کمک کنی ، باشه ان شا الله خوش روزی باشی و عاقبت بخیر شی . ممنون از این که وقتتو به من دادی ، برو پسرم خدا نگهدار .
اقا رضا از سید عبدالکریم جدا شد و از شبستان مسجد بیرون امد ، کفش هاشو پوشید و به طرف منزل حرکت کرد اما دائم تو فکر صحبت های حاج اقاست. او بر سر دوراهی بدی قرار گرفته است ، یکی این که برای امرار معاش با ماشین کار می کند و از سویی دیگر پیشنهاد کار از سوی حاج اقا به اوست . او حاج اقا را همچون پدری دلسوز و مهربان و کار کردن در کنار و زیر سایه ایشان را برای خود نعمتی می داند که حاضر نیست ان را با هیچ چیز عوض کند ، غرق در این افکار خود را مقابل درب خانه می بیند . داخل می شود ، کفش ها را از پا خارج می کند و وارد اتاق می شود . به مادر سلام می کند و در گوشه ای به فکر می رود مادر ، مادر سفره شام را انداخته است ، رضا اقارضا مادر کجایی ؟ حواست کجاست ؟ چرا هر چه صدات میزنم جواب نمی دی ؟ بله هان چیزی گفتی مادر ؟ عاشق شدی ؟ این چه جور حرف زدنه ؟ چرا تو این طوری شدی ؟ میگم سفره شام رو انداختم بیا شام بخور . رضا مادر طوری شده ؟ به هم ریخته ای ، نه مادر چیزی نیست حاج اقا امشب یه صحبتی باهام کرد تو فکر صحبتهای ایشونم .
حاج اقا ؟ کدوم حاج اقا ؟ همین حاج اقا مخبر خودمون ، پیش نماز مسجد فاطمیه . اهان ! خوب حالا چی گفته که این قدر به فکر فرو رفتی ؟ هیچی پیشنهاد کار تو صندوق مسجد رو داد . ولی مادر تو که خودت کار داری . میدونم مادر خودم هم همینو بهشون گفتم ، ولی نمیدونم چرا وقتی از مسجد بیرون اومدم انگاری دیگه دلم نمیخواد برم سر کار . دوست دارم برم تو صندوق تا بیشتر کنار حاج اقا باشم . از این که راهی برام باز بشه تا بیشتر کنار این مرد باشم احساس خوبی دارم ، میدونی مادر وقتی کنارش هستم احساس خوشبختی می کنم ، مادر نمیدونی چه ادم خوبیه ، متدین ، مردم دار ، صبور ، مهربان ، ارام و در عین حال جدی و با صلابت . ازش خوشم میاد . ان شب اقا رضا متوجه نشد اصلا چی خورد . تا پاسی از شب خوابش نبرد و به حرفهای حاج اقا فکر کرد . با صدای اذان مسجد که از ماذنه و بوسیله بلندگو پخش می شد از خواب بیدار شد ، مثل همیشه وضو گرفت و نمازش رو خوند . بعد نماز لباس به تن کرد و از سر خیابابون دو تا نون بربری گرفت و از مغازه سید احمد ماست بند هم صد گرم پنیر تبریز و به خانه برگشت . مادر صبحانه را اماده کرده بود ، اقا رضا صبحانه را میل کرد و مادر با نگاه تیز بینش یه نگاهی به اقا رضا کرد و با لهجه ترکی گفت : هان رضا چیه هنوز تو فکر صحبتهای پیش نماز مچدی؟ اقا رضا لبخندی به مادر زد و او هم با لهجه ترکی جواب مادر رو داد . ها
ان روز اقا رضا سر کار نرفت . نزدیک ظهر بود که خودشو به مسجد رساند ، اقا رضا می دانست که اگر سنگ هم از اسمان بباره حاج اقا برای نماز به مسجد میاد . اینقدری نگذشت که حاج اقا پیکان لکنتی خودش روجلو در مسجد پارک کرد و عباشو از روی صندلی برداشت و روی دوش انداخت . در ماشین رو به هم زد و دو سه بار باز و بسته کرد تا بالاخره در ماشین بسته شد . یه پیکان 47 دست دوم داغون . البته قبلش یه فولکس قورباغه ای داشت که از اینم داغون تر بود . نمیدونم چقدر زیر بار قرض رفته بود تا تونسته بود این لکنته رو بخره ، به هر حال وارد مسجد شد و برای تجدید وضو به سرویس وضوخانه مسجد در زیر زمین مسجد رفت . اقا رضا بالای پله های وضو خونه منتظر بود تا حاج اقا بیاد بالا .
کمی بعد حاج اقا که از پله ها بالا می اومد یکی از پیر مردهای مسجد تند و تند به زبان اذری چیزهایی رو به ایشون می گفت و چون حاج اقا بر اثر مراوده با مردم خزانه که عموما اذری زبان بودن کمی ترکی متوجه می شد اما بلد نبود ترکی حرف بزنه با لبخند به پیر مرد نگاه می کرد و چند تا یکی یه جوابی به پیر مرد میداد . تا حاج اقا سید عبدالکریم نزدیک شد اقا رضا سلام کرد و ایشان به گرمی پاسخ سلامش رو داد و همانطور که لبخند دلنشینی روی لبهاش نقش بسته بود گفت : اقا رضا باباجان ببین این بنده خدا چی میخواد من که ترکی متوجه نمیشم یوقت فکر نکنه که به حرفاش اهمیت نمیدم. اقا رضا جلو رفت و حرف های پیر مرد رو برای حاج اقا ترجمه کرد.
حاج اقا میگه دخترم رو میخوام عروس کنم و دستم تنگه اگر میشه یه وامی چیزی به من بدین تا جهیزیه دختر رو براش فراهم کنم . حاج اقا دستش رو روی شانه پیر مرد گذاشت و فرمود چشم پدر جان شما بیا صندوق من میگم بهتون وام بدن و ان شا الله کم و کسریشم از خیریه بهت کمک می کنیم نگران نباش . پیر مرد خندان شد و زیر لب گفت چوخ یاغچی و به سمت شبستان رفت .
حاج اقا روشو به طرف اقا رضا برگردوند و گفت چه خبر؟ امروز سر کار نرفتی ؟ شما که الان باید سر کار باشی ؟ اقا رضا گفت حاج اقا باید باهاتون صحبت کنم . گوشه حیاط مسجد یه سکوی اهنی بود حاج اقا به سمت سکو رفت و همینجوری که جورابهاشو پا می کرد گفت : بفرمایید ، در خدمتم . اقا رضا گفت راستش حاج اقا دیشب تا حالا خیلی فکر کردم دلم میخواد کنارتون باشم و تو صندوق اگر بتونم کمک کنم اما بالاخره باید سر کار هم برم . حاج اقا فرمود : اقارضا فکر اونجاشم کردم ان شا الله یه حقوق مختصری هم میدیم و برکتش هم با خداست. اقا رضا دیگه معطل نکرد و گفت چشم ، کارمو از کی باید شروع کنم . حاج اقا فرمود : بعد از ظهر یه کمی زودتر بیاید به اقا مختار بگم حساب و کتابها رو بهتون بده و یه مقدار با کار اشنا بشید و از فردا صبح بیاید صندوق . اقا رضا کفت : چشم ممنونم حاج اقا از اعتمادی که به من دارین . حاج اقا مخبر لبخندی زد و دستش رو پشت شانه اقا رضا زد و گفت : اقا رضا جان بریم نماز ؟ بله حاج اقا بفرمایین من هم در خدمتم .
اقارضا فردا صبح حتی زود تر از اقا مختار امده بود و پشت در مسجد منتظر بود . اقا مختار هم رسید با هم سلام و علیکی کردند و وارد شدند . هنوز دفتر و دستک خودشون رو درست و حسابی پهن نگرده بودن که در باز شد و حاج اقا وارده شد . از ان جایی که همیشه مقدم بر سلام بود بلافاصله به جوان ها سلام کرد
چقدر خوشبخت بودند ان جوان هایی که بیشتر اوقات زمان بیداری خودشان را با یک چنین شخصیتی طی می کردند. یک سال گذشت حالا دیگر مراجعه مردم بدلیل اشنایی اهالی خزانه با صندوق بیشتر شده و نیاز است که یک نفر دیگر هم به انها کمک کند . حاج اقا با حاج عباس اقا که سن او از جوان ها بیشتر است صحبت کرده و ایشان بعد از ظهر ها به صندوق می اید تا هم کمک کار باشد و هم راه و چاه حسابداری را به جوان هایی که در این مدت خودشان یک چیزهایی را از حسن اقا یاد گرفته اند و انجام می دهند یاد اوری کند.
سال یکهزار و سیصد و پنجاه و شش فرا می رسد . حاج اقا با تعدادی از معتمدین خزانه صحبت کرده است تا صندوق را سر و سامان ببخشد و از ان ها بعنوان هیات امناء صندوق استفاده کند . صندوق با سرمایه ثبتی یکصد تومان معادل هزار ریال به ثبت می رسد و هیات امناء اقایان حاج علی ناطقی ، حاج علی رمضانی ، حاج شعبان ، حاج علی شاهمیری ، حاج سید عبدالکریم مخبر و یکی دو نفر دیگر را بعنوان هیات مدیره انتخاب می نمایند و با انتخاب اعضاء هیات امناء حاج سید عبدالکریم مخبر بعنوان رئیس هیات مدیره و از سوی هیات مدیره بعنوان مدیر عامل منصوب می گردد.
با تشکیل جلسات هیات مدیره وام ها نیز شکل جدید می گیرد و برای ان ها عناوینی مشخص می گردد . وام عادی ، کمک هزینه تحصیلی دانشجویی ، وام پیش کرایه و ودیعه مسکن ، وام درمان و…… برای هر یک از نیاز های مردم اولویت بندی می شود. مراجعات زیاد است لذا برای اعطای وام نوبت داده می شود و هر کس در زمان نوبت خویش وام خود را دریافت می کند . گاهی مراجعه زیاد است اما پول صندوق بعنوان وام در اختیار افراد است . در این زمانها حاج اقا از هیات مدیره که جزو متمولین بودند پول قرض می کند تا در امر پرداخت وام ها خللی پیش نیاید .
بایستی اعتراف کنم یکی از کسانی حقا و انصافا بعنوان یک دوست و برادر و حامی در طول سالهای خدمت سید عبدالکریم در خزانه در کنار ایشان قرار داشت و گاهی تمام اندوخته خود را برای انجام امور به ایشان قرض می داد و یا حتی گاهی بخشی از ان را پس نمی گرفت مرحوم حاج علی ناطقی بود که روبروی بیمارستان خزانه مغازه طلا فروشی داشتند . در سالهایی که با پدر به خزانه امد و شد داشتم هر کجا امر خیری بود حاج علی ناطقی هم دوشادوش با ایشان همراه بود . شعله های انقلاب از قم فروزان می شود و در سال یکهزار و سیصد و پنجاه و هفت به پیروزی می رسد .
پس از پیروزی انقلاب اسلامی ، ایه الله مهدوی کنی که از سوی حضرت امام خمینی ( ره ) مامور به تشکیل کمیته انقلاب اسلامی گردیده است ، ازسوی ایشان بعنوان رئیس کمیته های انقلاب اسلامی منصوب می گردد و همزمان با تاسیس کمیته مرکزی در ساختمان مجلس شورای ملی در میدان بهارستان کمیته های فرعی در سطح تهران تاسیس می گردد تا ضمن حراست و حفاظت از مردم نسبت به شناسایی و جمع اوری سلاح های در دست مردم اقدام پذیرد .
در روز 25 بهمن ماه یکهزار و سیصد و پنجاه و هفت ایه الله مهدوی کنی با شناختی که از قبل از انقلاب نسبت به حاج سید عبدالکریم مخبر داشتند و از مدیریت و تلاش بی وقفه ایشان در راه پیروزی انقلاب داشتند و کاملا به ان بزرگوار اعتماد کافی و وافی داشتند ایشان را مامور به تشکیل کمیته می کنند و محل دفتر سازمان اب خزانه را نیز بعنوان محل استقرار کمیته معرفی می نمایند . با توجه به پرداختن شخصیت شهید سید عبدالکریم مخبر در زوایای مختلف موضوع تشکیل کمیته در بخش خود باطلاع خواهد رسید .
به هر حال پس از پیروزی انقلاب اسلامی و مشغله های بسیار حاج اقا دیگر مثل گذشته نمی توانستند در صندوق حاضر باشند لکن از ان جایی که امور را بدرستی هدایت می کرد و برای هر کاری برنامه داشت هیچ خللی در امر خدمت رسانی به مردم پیش نمی امد و برای تبادل اطلاعات و کسب تجربیات صنفی با صندوق های مطرح ان زمان مانند صندوق ذخیره جاوید و صندوق ذخیره کوثر ارتباطات تنگاتنگی داشتند . پس از شهادت ان بزرگوار در سال 1360 و درخواست اهالی از جناب ایه الله مهدوی کنی جهت جانشینی فرزند برومندشان حجه الاسلام والمسلمین سید محمود و موافقت ایه الله کنی ایشان عهده دار امامت جماعت مسجد و صندوق قرض الحسنه شدند و کار در کمیته انقلاب اسلامی را بدلیل مشغله درسی نپذیرفتند .
به هر حال صندوق با قوت به کار خویش ادامه داد . یک سال و نیم بعد حجه الاسلام والمسلمین سید محمود مخبر برای ادامه تحصیلات حوزوی و کسب علوم اهل بیت به قم عزیمت نمودند . چند ماهی مسئولیت اداره امر مسجد به حجه الاسلام والمسلمین سید احمد مخبر واگذار شد و ایشان نیز پس از مدتی حضور در حوزه علمیه را بر مسئولیت مسجد رجحان داده و برای ادامه تحصیل به قم مهاجرت نمودند. پس از عزیمت سید احمد اقا به قم ، حجه الاسلام والمسلمین کرمانی مدت کوتاهی مسئولیت را عهدار بودند و پس از ایشان حجه الاسلام والمسلمین حاج اقای حسینی مسئولیت را پذیرفتند .
بعد از رحلت حجه السلام والمسلمین حاج اقای حسینی با دعوت دو باره هیات امناء از حجه الاسلام والمسلمین سید احمد مخبر ایشان مسئولیت صندوق را پذیرفته و بعنوان رئیس هیات مدیره در حال انجام وظیفه هستند. نطر به توسعه حساب های صندوق و استقبال عمومی و نیز مراعات حال مراجعین و برخی مشکلات هیات مدیره در سال یکهزار و سیصد و نود هفت تصمیم گرفت ملکی را جهت صندوق خریداری نماید و پس از مدتی به لطف خداوند کریم و همت برخی خیرین و استقراض از سازمان اقتصاد اسلامی ملکی با فاصله دو قواره از مسجد خریداری گردید ودر سال یکهزار و سیصد و نود و نه با بازسازی و نوسازی ان ملک ، صندوق به موقعیت جدید خود منتقل گردید و اکنون نیز در ادرس خزانه بخارایی ، فلکه سوم ، خیابان مسجد ، پلاک 6 مشغول خدمت رسانی به عموم اهالی منطقه 16 و بخصوص اهالی محترم محله خزانه بخارایی است .