دوران جوانی

در این ایام بدلیل عدم تمکن مالی پدر پول بسیار اندکی به او می رسد و گاهی تا چند ماه هیچ کمکی از ناحیه پدر

به او نمی شود . گاهی اقا ابوتراب از بروجرد به قم می اید و با او دیداری می کند و تحفه مادر را به او می رساند .

تحفه مادر کمی ترخینه است ( ترخینه کشک فراوری خشک شده است که با ان در بروجرد آش درست می کنند )  ومقداری نان خشک ، می فرمود هر گاه تحفه مادرم می رسید من و هم حجره ای ها تا چند روز ترخینه ها را در اب می ریختیم و نان خشک را در ان ترید می کردیم و می خوردیم  و گاهی هم هیچ چیزی برای خوردن در حجره ما پیدا نمی شد .چند بار اتفاق افتاد که تا چند روز هیچ چیزی برای خوردن نداشتیم  ،  یک بار بیش از سه روز بود که هیچ چیزی برای خوردن نداشتیم . ناچار جهت اخذ کمک  به حریم عمه جانم حضرت معصومه سلام الله علیها وارد شدم و عرض کردم بی بی جان چند روز است که چیزی نخورده ام و دیگر نای راه رفتن نیز ندارم  از شما تقاضا دارم کمک کنید و عنایتی بفرمایید .

بی رمق و ناتوان از حرم بیرون امدم ، یکی از همشهری ها مرا در راه دید و گفت مقداری سهم سادات نزد من بود

که نمی دانستم به چه کسی بدهم ، خوب شد شما را دیدم و مقداری پول سهم سادات به من داد و توشه ای خریدم و

به حجره بردم  و از گرسنگی به لطف حضرت معصومه سلام الله علیها نجات یافتیم .

سال یکهزار و سیصد و بیست و هفت خورشیدی مطابق با بیست و دومین بهار زندگی سید کریم است ، او گاهی برای صله رحم و دیدن اقوام به تهران می اید و قبل از رسیدن به تهران به زیارت حضرت امامزاده ابراهیم (ع) ( واقع در جاده قم قدیم و خیابان شهید رجائی فعلی ) مشرف می گردد. شب جمعه است و سید کریم برای دیدار با اقوام به تهران می اید و طبق عادت برای زیارت امامزاده ابراهیم (ع) عازم می شود . پیر مردی در اول جاده خاکی امامزاده چهار تنه باریک درخت را در زمین کاشته و مقداری حصیر روی ان کشیده است ، این سایبان قهوه خانه است ، زائرین امامزاده به اینجا که می رسند با نوشیدن یک استکان چای نفس تازه ای می گیرند و به زیارت می روند . چند راننده کامیون نیز از اینجا برای استراحت عصر گاهی استفاده می کنند و گاهی هم با پیمانه ای لبی تر می کنند ، سید کریم برای رسیدن به امامزاده ناچار است از کنار این قهوه خانه بگذرد . او در حال عبور با پیر مرد قهوه چی حال و احوالی میکند ، یکی از راننده ها او را مورد خطاب قرار می دهد .

اهای آشیخ بیا تو هم لبی تر کن ، سید کریم چه باید بکند ؟ هم اهل لب تر کردن نیست و هم فرصتی پیش امده تا بر اساس وظیفه امر به معروفی کند و نهی از منکری ، با متانتی خاص و در کمال تواضع پیش می رود و حال و احوالی می کند و کنار رانندگان و بساطشان می نشیند . به ایشان بفرما می زنند و سید کریم می گوید : برادر در دین من و

شما مشروب حرام است و من فعل حرام انجام نمی دهم ، یکی از راننده ها می گوید : بابا راست میگه بنده خدا اخوندا که حرومی نمی خورن و بعد رو به قهوه چی می کند و می گوید برای اقا چایی بیار ، به حساب من ، قهوه چی که پیر مرد خوش ضمیری هست یک استکان خالی را اب می کشد و می شوید و قوری گل قرمزی را از کنار منقل بر می دارد و در استکان چای می ریزد و برای سید کریم می اورد و اهسته بیخ گوش او زمزمه می کند استکان را اب کشیده ام خیالتان راحت باشد و این یک استکان چای را هم مهمان خودم هستید. راننده ها سر صحبت را باز می کنند که اهل کجایی ؟ گاهی تو را این طرفها می بینیم ، از کجا می آیی و کجا می روی ؟ سید برای این که کلامش در این اقایان مست اثر کند به مادرش ( بی بی دو عالم حضرت زهرا سلام الله علیها ) متوسل می شود و اینگونه سخن اغاز می کند .

اهل بروجردم و در حال حاضر در حوزه علمیه قم طلبه هستم ، همیشه قبل از دیدار با اقوام  به زیارت امامزاده مشرف می شوم  . حالا هم اگر اجازه بدین باید به زیارت بروم و تا قبل از تاریکی هوا به شهر برسم ، یکی از راننده ها می گوید : پاشو با هم بریم زیارت بعدشم خودم می رسونمت تا دروازه غار . سید کریم تشکر می کند و می گوید : شما که الان امادگی زیارت ندارید ، زیارت اداب دارد و شما الان نمی توانید به زیارت بیایید. از راننده ها خدا حافظی می کند و به زیارت مشرف می شود و در بازگشت با راننده ای که گفته بود تو را تا دروازه غار می برم مواجه می شود . راننده می گوید رفقای من رفتند اما من ماندم تا تو را تا یه مسیری ببرم . با اصرار سید کریم را سوار بر کامیون خود می کند و تا دروازه غار می رساند و در بین راه سئوال می کند که هفته اینده هم به تهران می اید؟ سید که گویا تیرش به هدف اصابت کرده قول می دهد که هفته اینده هم بیاید.

شب جمعه ای دیگر فرا می رسد و سید بنا بر قولی که داده خود را به قهوه خانه بین راه می رساند . راننده ها منتظر هستند و به سید کریم می گویند ما این هفته نجسی نخوردیم تا با تو به امامزاده ابراهیم (ع) بیاییم ، انها با سید کریم همراه می شوند ، بعد از رسیدن به امامزاده سید می گوید من اول باید وضو بگیرم بعد وارد شویم ، یکی از راننده ها می گوید من که نماز بلد نیستم بخونم و سید با ملاطفت به او می گوید ایرادی نداره بیا با من وضو بگیر و وارد شو خودم نماز خوندن هم یادت میدم. بعد از گرفتن وضو سید کریم با صدای خوبی که داشت اذن دخول می خواند و بعد هم زیارتنامه سپس وارد می شوند و به راننده ای که گفته بود نماز بلد نیستم می گوید کنار من بایست و هر چه گفتم تکرار کن و هر کاری کردم تو هم همان را انجام بده . با راننده نماز می خواند و بعد هم یک روضه مفصل و جانسوز می خواند ، راننده ها بی اختیار اشک از چشمانشان سرازیر می شود و به قول امروزی ها حالی می کنند .

بعد از زیارت تا لب جاده سید کریم را همراهی می کنند و وعده هفته اینده را به سید یاد اور می شوند .

این زیارت با راننده ها تا چند هفته ادامه می یابد و سید هم در هر فرصتی مسائل شرعی را برایشان بازگو می کند. بعد از چند صباحی اقایان راننده به سید کریم می گویند خانه ما در علی اباد است اگر لطف کنی و هر هفته بعد از زیارت به محل ما بیایی و هیاتی راه بیاندازیم و برایمان مسائل شرعی بگویی و روضه بخوانی ممنون می شویم . سید کریم که اکنون به هدف خود رسیده است با اغوش باز این پیشنهاد را می پذیرد .

دیگر برنامه شبهای جمعه تغییر کرده است و بعد از زیارت هیات برپاست . اوازه سید کریم در خزانه که همجوار علی اباد است می پیچد . تنی چند از مردم خزانه به سید مراجعه می کنند و از او تقاضا می کنند به خزانه رفته و برای انها نیز هیاتی راه بیاندازد که در ان معارف اهل بیت علیهم السلام را برای انها بازگو کند . بعد از چند وقت هیات علی اباد بدلیل مهاجرت برخی هیاتی ها به خزانه کلا به خزانه منتقل می شو د. مردم خزانه استقبال خوبی از هیات جدید التاسیس می نمایند ،  هیات را به نام اول سفیر سید الشهدا علیه السلام حضرت مسلم ابن عقیل علیه السلام نامگذاری می کنند . سید در زمان حیاه کتابی  را در دست نگارش داشت بنام فاطمه الزهرا یا بتول العذرا ( س )و در پیش نویس ان کتاب اینگونه نگاشته بود .

من چگویم که خزانه چه بود . تحت این عبارت اشاره می کند که در ایام اغازین حضور خود در خزانه با توجه به این که زمان برگزاری هیات بعد از نماز مغرب و عشا بود زمان بازگشت به منزل معمولا به اواخر شب می افتاد . چون در ان ایام فقط وسیله تردد درشکه بود و ماشین بسیار کم بود . در خزانه هم در بین افراد هیات کسی نبود که ماشین داشته باشد لذا بعد از جلسه هیات تعدادی از رفقا با ایشان همراه می شدند و با چراغ زنبوری و چوب و چماق ایشان را تا دروازه غار می رساندند و از انجا ایشان وسیله ای پیدا می کرد و خود را به منزل می رساند . در یک چنین شرایطی سید کریم که نیاز مردم را به مسائل شرعی و وعظ و خطابه و انجام امور مذهبی می بیند تصمیم می گیرد به تهران مهاجرت کند .

به تهران می اید و در خانه ای که دائی او ساکن است اتاقی اجاره می کند ، سید کریم برای امرار معاش به بازار تهران مراجعه می کند و در یک حجره پارچه فروشی بعنوان شاگرد مشغول به کار می شود .سید هم کار می کند ، هم فعالیت اجتماعی دارد و هم به امور مذهبی جامعه در قالب منبر و بیان احکام اهتمام دارد . او بسیار به بزرگترها بویژه دایی  کربلایی جعفرکه فعلا بزرگتر او در تهران است احترام می کند و کربلایی جعفر شیفته این ادب و احترام او می شود.