خیریه احسان
زمستان است و هنوز مسجد ساخته نشده مردم مومن خزانه باضافه زیر انداز مقداری نایلون تهیه کرده اند و زیر اندازها را روی نایلون ها انداخته و نماز را به جماعت و به امامت سید عبدالکریم روحانی جوانی که دوستش می دارند اقامه می نمایند . دیوارهای مسجد هنوز به یک متر نرسیده ، در بین نماز مغرب و عشاء کسی از کنار مسجد رد می شود و صف مومنین نماز گزار را می بیند . با صدای بلند فریاد می زند جمع کنید بساط نماز جماعتتان را، نماز گزاران از این لحن ناراحتند و می خواهند که با او برخورد کنند اما روحانی جوان مانع می شود و خطاب به مردم می گوید : بگذارید ببینیم چه می خواهد و قصدش چیست ؟ مرد فریاد زنان می گوید طرف صبح مرده و خانواده او بدلیل فقر هنوز نتوانسته اند جنازه او را از زمین بردارند . سید بدون ان که تامل کند می گوید برویم و موضوع را ببینیم و رو به مردم می کند و می گوید نماز عشایتان را خودتان بخوانید .
با تنی چند از نماز گزاران در پی مرد روان می شوند . در همان نزدیکی خانه ایست که یکی از اتاق های این خانه متعلق به متوفی است ، جسدی بر روی زمین ، زنی تازه زا با نوزادی در بغل و چند کودک قد و نیم قد کز کرده در گوشه ای از اتاق نشسته اند . مقدمات انتقال جسد انجام می شود و بعد از انتقال ، سید عبدالکریم به معتمدین و دوستانی که با او امده اند می گوید باید فکری به حال این زن و بچه هایش کرد ، اخر شب نشده زیر انداز و بخاری والر ( بخاری های نفتی کوچکی بود که در ان ایام هم خانه را با ان گرم می کردند و هم بر روی ان غذا می پختند ) و مقداری اذوقه برای زن و بچه هایش فراهم می شود و این اغازی است بر فعالیتهای امدادی و کمک رسانی به ایتام و مستمندان خزانه .
مسجد چند سالی است که با همت سید عبدالکریم و وجوهی که کم و بیش خیرین پرداخت می کنند تکمیل شده است . در طول ساخت مسجد هیچ گاه از یاد ضعفا و فقرای خزانه غافل نشد و همواره با جلب کمک های مردمی نسبت به تامین اذوقه برای برخی ، کرایه منزل برای عده ای دیگر و لباس برای بخشی دیگر از نیازمندان اقدام می نمود . دیگر در کنار کار تبلیغ به امورات اجتماعی نیز توجهی ویژه داشت . تصمیم گرفت کار را وسعت ببخشد لذا خیریه ای را به نام خیریه احسان تاسیس کرد و ضمن ارتباط با موسسات فعال در زمینه امور خیر در قبل از انقلاب مانند خیریه ثامن الحجج که جمعی از معتمدین بازار مانند مرحوم عسگر اولادی و حاج محسن لبانی و دیگران ان را بنا نهاده بودند جهت جذب کمک های مالی و جنسی ارتباط گرفت.
از انجایی که مرحوم عسگر اولادی از زمان مرحوم نواب و بواسطه همکاری سید کریم با فدائیان اسلام ایشان را می شناخت و به او اعتماد داشت هر ماهه تعدادی بسته خوار و بار برای صندوق احسان ارسال می کردند و گاهی هم با کمک های مالی ایشان را حمایت می کردند . سید کریم برای جذب کمک های مردمی طرحی را تدوین کرد که بوسیله تهیه فرم هایی خاص از افرادی که تمایل داشتند وجوهی را به صورت ماهیانه دریافت در جهت امور خیریه مصرف می نمودند ، مامورین دریافت این کمک ها را تحصیلدار می گفتند ، هر تحصیلدار نام تعدادی خیر را در لیست خود داشت که ماهانه کمکهای ایشان را دریافت و به سید تحویل می داد و مردم در قبال وجوه خود رسید دریافت می کردند و وجوه حاصله در خیریه هزینه می شد .
مبالغی که در خیریه هزینه می شد شامل اذوقه ماهانه سهمیه بندی شده برای هر خانوار بسته به تعداد افراد خانواده ، تهیه نوشت افزار و کتاب و کیف و دفتر برای دانش اموزان ، تهیه جهیزیه برای افراد بی بضاعت . تهیه لوازم کار در خانه برای بانوان بی سرپرست ، بد سرپرست و یا سرپرست خانوار ( در طبقه فوقانی صندوق قرض الحسنه در ضلع شمالی مسجد مکانی را برای اموزش خیاطی و گلدوزی و هنر های دستی برای همه اقشار بویژه خانم هایی که از سه گروه نامبرده بودند تهیه و اماده نموده بودند که بصورت رایگان کلاسهای مهارت اموزی برپا می کردند و بعد از مدتی کار اموزی برای این دسته از بانوان لوازم کار مثل چرخ خیاطی و بازار فروش تامین می کردند تا مدد جویان بصورت خود اشتغالی نیازهای خود را رفع نمایند و عزت افراد محفوظ بماند ) تامین بخشی از پیش کرایه منزل و دیگر مایحتاج مردم بخشی از این کمک ها بود .
ایشان دفتری در جیب خود داشتند که همه حساب و کتاب ها را در ان می نوشتند به نحوی که اگر کسی راجع به مسائل مالی از ایشان سوال می کرد بلافاصله امار دقیق را به ایشان ارائه می کرد . و در مراسمات خاص مانند عید سعید فطر ، تاسوعا و عاشورا ، شب های قدر ، سید عبدالکریم امار کارهای انجام شده و میزان هزینه های جاری را به مردم گزارش می داد و اگر کم و کاستی هم بود ( که بود ) بازهم از مردم کمک می خواست و مردم مشتاقانه دعوت ایشان را لبیک می گفتند .
زنی با چادری رنگ و روفته و وصله دار در کنار حیاط مسجد ایستاده است و گویا منتطر فرصتی است تا
با سید کریم سخن بگوید . سید وارد مسجد می شود ، و برای گرفتن وضو بسوی وضو خانه کنار حیاط مسجد روان می شود . عبای خود را از شانه برداشت و روی سکوی کنار وضوخانه گذاشت . مشهدی رحیم جلو امد و بعد از سلام و احوالپرسی شروع کرد با سید صحبت کردن و گزارش ما وقع این چند ساعتی را که سید کریم برای صرف نهار و استراحت به منزل رفته بود را می دهد . اقا مختار پسر جوانی
که اخیرا سید کریم او را مسئول قرض الحسنه مسجد کرده است منتطر است تا گزارشی را به ایشان بدهد . اقا مختار که عاشق سید کریم است گوشه ای می ایستد و به وضو گرفتن سید خیره می شود . سید متوجه اقا مختار جوان می شود و از او می پرسد مختار جان با من کاری داری ؟ بله حاج اقا شما وضو بگیرید بعدا خدمت شما عرض می کنم .
سید مشغول وضو گرفتن می شود ، در حین شستن دستها زیر لب دعای هنگام وضو گرفتن را زمزمه می کند الحمد لله الذی جعل الماء طهورا و لم یجعله نجسا ، بسم الله و بالله اللهم اجعلنی من التوابین و اجعلنی من المتطهرین ، اللهم لقنی حجتی یوم القاک و اطلق لسانی بذکرک، اللهم لا تحرم علی ریح الجنه واجعلنی ممن یشم ریحها و روحها و طیبها ، مشت خود را ار اب پر می کند و بر پیشانی می ریزد و می گوید : اللهم بیض وجهی یوم تسود فیه الوجوه و لا تسود وجهی یوم تبیض فیه الوجوه ، اب را در مشت چپ پر می کند و در حالی که بروی دست راست خود می ریزد می گوید : اللهم اعطنی کتابی بیمینی والخلد و فی الجنان بیساری و حاسبنی حسابا یسیرا و دست چپ را با این دعا می شوید اللهم لا تعطنی کتابی بشمالی و لا من وراء ظهری ولا تجعلها مغلوله الی عنقی و اعوذ بک من مقطعات النیران عمامه را بالا می اورد و هنگام مسح سر می گوید اللهم غشنی رحمتک و برکاتک وعفوک خم می شود تا پاها را مسح کند و در حین انجام مسح پا زیر لب می خواند اللهم ثبتنی علی الصراط یوم تزل فیه الاقدام واجعل سعیی فیما یرضیک عنی یا ذوالجلال و الاکرام ، مشغول به پا کردن جورابها می شود و می خواند اللهم انی اسئلک تمام الوضوء و تمام الصلاه و تمام رضوانک و الجنه والحمد لله رب العالمین .
در تمام این مدت اقا مختار جوان انچنان محو وضو گرفتن اوست که یادش می رود برای چه ایستاده است و پیش خود می گوید عجب وضوی با صفایی . کار وضو تمام می شود و سید لبخند زنان به اقا مختار می گوید : پسرم ببخشید وقتت گرفته شد . من در خدمتم . زن که می بیند وضوی سید تمام شده به پسرهایی که در حیاط مسجد مشغول بازی هستند رو می کند و ارام پسرک را صدا می زند و به او می گوید : پسرم میشه به اقا پیش نماز بگویی من کارش دارم ؟پسرک لی لی کنان بسوی وضو خانه کنار حیاط می رود و به سید کریم سلام می کند . سید کریم لبخندی پدرانه به صورت پسرک می پاشد و جواب می دهد سلام عزیز دلم ، خوبی ، می گوید ممنون خوبم ، اقا پیش نماز اون خانومه که کنار حیاط وایساده میگه با شما کار داره .
سید کریم ارام در حالی که عبا را از سکوی کنار وضوخانه برمیدارد خطاب به اقا مختار می گوید مختار جان ببخشید فکر کنم باید اندک زمان کوتاهی دیگر صبر کنی . اگر اجازه بدهی اول ببینم ان خانم چه کاری دارد و بعد وقتم متعلق به شماست . مختار با خود می اندیشد این سید بزرگوار چقدر متواضع است
که از من هم عذر خواهی می کند و هم اجازه می گیرد و در دم پاسخ می دهد اختیار دارید حاج اقا من حالا هستم شما به کار ان خانم برسید بعدا بنده مطلبم را عرض خواهم کرد .
سید کریم به سوی زن حرکت می کند . سر را به پائین انداخته و نزدیک که می شود تقدم بر سلام می گیرد . اصلا منش او این گونه است در هنگام مواجهه با خانم ها اصلا بالا را نگاه نمی کند ، به ریز و درشت سلام می کند . کمتر کسی است که بتواند بر او تقدم سلام پیدا کند . زن هم سلام می کند . خواهرم امری با من دارید ؟ کاری از دست من ساخته است ؟
زن در زیر چادر رنگ و رو رفته از خجالت خیس عرق می شود روی خود را گرفته است تا کسانی که به مسجد می ایند او را نشناسند ، رنگ از رخساره اش پریده است ، سرش داغ شده و با صدایی ارام که غیر سید کسی نشنود زمزمه می کند ، حاج اقا منزل ما توی کوره پز خونس . حقیقتش شوهرم کارگر ساختمان بود . چند وقتیه از بلندی افتاده و کمرش اسیب دیده و دیگه نمیتونه کار کنه 6 سر کلفتیم و عیالوار .
رفته بودم دم فشاری ( شیرهایی از طرف دولت در مناطقی که اب لوله کشی نداشتند نصب می شد که ارتفاع انها هشتاد سانت بود و روی ان ها دو عدد شیر وجود داشت که وقتی شیر را فشار میدادی اب از حفره زیرین خارج می شد و به ان ها فشاری می گفتند و عموم مردم برای اشامیدن یا شستشوی لباس از ان ها استفاده می کردند ) لباس بشورم یه خانمی با بغل دستیش درد و دل می کرد و گفت امده پیش شما و مشکلش رو با شما مطرح کرده و شما سرهر ماه بهش اذوقه میدین . منم امدم تا برای ما هم اذوقه ای در نظر بگیرین . بخدا گرفتارم و هر چه کلفتی می کنم نمیتونم مخارج خانواده رو با شوهر مریض و چهار تا بچه قد و نیم قد تامین کنم . دیگه درمونده شدم زن همین طور اشک می ریخت و شرح حالش رو برای سید کریم می گفت ، زن این کلمات را با تمام جانش می گفت ، صحبتش که تمام شد جان به لبش رسیده بود که جواب سید عبدالکریم چه خواهد بود ؟ زیر لب هی زمرمه می کرد که خدایا جواب منفی نده ، اگر بگه نه چی ؟کاش اصلا به حرف زن ها گوش نمی کردم . اگه بگه راهت به ما دوره و نمیتونیم کمکت کنیم چی ؟ این افکار داشت وجودش رو ذره ذره اب می کرد .
سید با متانت همچنان که سر بزیر داشت ، ته مانده رطوبت دستش را خشک کرد . دست راستش را در
جیب سمت چپ قبا برد و خودکار و دفترچه ای را که همه حساب و کتاب های خیریه در ان بود را در اورد و گفت : خواهرم شما ادرس منزلتون رو بدین بنده میدم به دوستان محقق خیریه ان ها میان و تحقیق می کنند و بعد اگر موضوع انگونه که شما فرمودید بود ان شا الله هر کاری از دستمان بر بیاد کوتاهی
نمی کنیم . زن لب پایین خود را گزید و ارام گفت وای خاک بر سرم میخواین بیاین تو در و همسایه پرس و جو کنین ؟ سید گفت: خواهر من ، ما که بدنبال ابرو بردن مردم نیستیم محققین ما کارشان را بلدن . میان رو فرشتون میشینن و یه چایی میخورن و بر می گردن . اینطور نیست که بلند گو دست بگیریم و ابروتون رو جلو در و همسایه واسه یه قوطی چای یه مشت لپه ببریم .
زن دلگرم شد و با اعتماد به سید ادرسش رو گفت و سید عبدالکریم هم ان را در دفتر چه خود نوشت تا به محققین بده که برن برای تحقیق و بعد رو به زن کرد و گفت : اگر محققین ما بیان و موضوع رو تایید کنن دیگه لازم نیست شما تشریف بیارین دوستان خیریه یا من خودم اخر هر ماه شبها که به منزل میرم بسته اهدایی خواروبار رو براتون میارم که کسی متوجه نشه . زن خرسند شد وبرای سید دعای خیر کرد و رفت. این دفترچه گنجینه ای بود از درد و گرفتاری مردم ، برای همین هم همیشه سید عبدالکریم ان را روی قلب خود می گذاشت تا در هر طپش به یاد داشته باشد که نباید از حال مردم غافل بود.
شام عروسی
زمستان سال یکهزار و سیصد و پنجاه و پنج است در تهران برف سنگینی باریده و معابر مملو از برفی است که طی چند روز باریده و مردم برف بام ها و منازل را به کوچه ها ریخته اند برای عبور در معابر راه هایی میان برف ها باز کرده اند . حاج اقا قبل از رفتن به مسجد به همسرشان می گویند برای شب 20 نفر مهمان دارند و حسابی تهیه ببینند . خانم خانه هم دست بکار می شود و تا بعد از مغرب غذای متبوعی اماده کرده است . علی القاعده باید بعد از مغرب حاج اقا به منزل می امدند ، عقربه های ساعت ده و نیم شب را نشان می داد و هنوز حاج اقا نیامده اند ، من دیگر تقریبا مطمئن بودم میهمان ها نمی ایند لذا رختخواب خود را انداختم و برای استراحت داخل رختخواب قرار گرفتم . هنوز اصطلاحا جایم گرم نشده بود که صدای ماشین حاج اقا را شنیدم . بعد از چند لحظه حاج اقا وارد شد و صدای صحبت ایشان با مادر را می شنیدم . ایشان راه رسید و مثل همیشه سلام گرمی کرد . راستش مادرم کمی مقداری ناراحت بود به ایشان گفت مرد مومن از صبح که شما رفتی رو پا ایستادم و برای میهمان ها غذا اماده کردم پس میهمانها یتان کجا هستند ؟ صدای خنده پدرم بلند شد و گفت : خانم جان من که نگفتم میهمان ها به منزل ما می ایند ، من غذای میهمان ها را باید ببرم . انها را در بقچه بپیچ تا با خودم ببرم .
بعد وارد اتاق شدند من هم سرم را زیر پتو برده بودم ، ایشان مرا صدا زد : اقا سید مهدی ، اصلا دلم نمی خواست جواب بدهم ، جواب دادن مساوی بود از زیر لحاف گرم در زمستان سرد بیرون امدن ، اما عشق و علاقه به یک چنین پدری اجازه تخلف نمی داد . بلافاصله از جا جستم سلامی توام با خنده کردم ، می دانم که می دانست بیدارم ، ایشان هم خنده ای از سر لطف میهمانم کرد و فرمود : لباس گرم بپوش و پاشو با من بریم این غذا ها را بدیم و بیایم . شال و کلاه کردم و به همراه ایشان و قابلمه های غذا را برداشتیم و داخل ماشین گذاشتیم. ماشین روی برف و یخ لیز می خورد . با مصیبت خودمان را به میدان نادر ( انزمان انتهای خیابان غیاثی که امروزه به نام شهید گرانقدر ایه الله سعیدی نامگذاری گردیده میدانی بود که میدان نادر می نامیدند و بعدها به میدان شهید سعیدی نام گذاری شد ) رساندیم .
ماسین را کناری پارک کردند ، از ماشین خارج شدند و عبای خود را روی صندلی عقب انداختند ، عمامه را روی سر خود محکم فشرد و به من فرمود قابلمه های غذا را روی سرشان قرار دهم ، اول قابلمه برنج را گذاشتم و درب قابلمه را بر عکس کردم و بعد هم قابلمه خورشت قیمه را روی ان قرار دادم . به من فرمود یک گونی اذوقه پشت ماشین است ان را هم تو بردار . درب صندوق را باز کردم یک گونی 50 کیلوئی داخل صندوق بود که درون ان ( چون قبلا هم از این گونی ها به جاهای مختلف برده بودیم از محتوای ان ها خبر داشتم ) گونی اقلامی شامل برنج و روغن و گوشت و چای و قند و شکر و مرغ و دو سه نوع حبوبات بود ، گونی را به سختی به روی دوش انداختم . واقعا برایم سنگین بود ، ایشان جلو حرکت می کردند و من هم دنبال ایشان . چند باری سر خوردم ولی از رو نرفتم چند کوچه را طی کردیم ، به دو اتاق مخروبه که در گودی قرار داشت رسیدیم ، به من فرمود بالا بمان تا بیایم و گونی را از شما بگیرم .
به سختی شیب خرابه را که حالا برف هم بر لغزندگی ان افزوده است را پایین رفتند . راسستش را بخواهید از این که به مقصد رسیده بودیم و این بار سنگین را از روی دوشم پایین انداخته بودم خوشحال بودم اما کنجکاوی کودکانه باعث شد منتظر امدن حاج اقا نشوم شیب را سر خوردم و خودم را به ایشان رساندم . حاج اقا پشت در یکی از اتاق ها بود و صدا زد صابخونه ؟ صدایی از پشت در شنیده شد ، بلند شید بلند شید تا بتونم در رو باز کنم ، در چوبی کهنه و قدیمی با صدا باز شد و پیر مردی توی چهار چوب در نمایان شد . حاج اقا رو که دید برق از چشمانش جهید ، تمام خوشحالی رو می شد در چهره خسته و چروکیده او دید . سلامی کرد و کمک کرد تا ظرف های غذا رو از سر حاج اقا پایین گذاشت و همزمان در اتاق مجاور هم باز شد و چند تا خانم خودشونو تو چهار چوب در به سختی جا دادن و به حاج اقا سلام کردن ، یه جوون بیست و یکی دوساله از اتاق مردانه بیرون امد و حاج اقا بهش گفت که گونیی رو که من اون بالا رها کرده بودم بیاره ، یه چشم ابداری گفت و رفت گونی رو اورد ، صابخونه از حاج اقا تشکر کرد و اون جوون گونی رو تحویل اتاق خانم ها داد .
حاج اقا اون جوون رو صدا کرد و از جیبش یه پاکت در اورد و داد به اون و گفت ان شا الله به پای هم پیر بشین و عاقبت بخیر بشین و بعد هم پدارانه اون جوون رو که دیگه فهمیده بودم داماده بغل کرد و صورتش رو بوسید . بعد به یکی از خانم گفت ظرف ها رو بعدا میام می برم . از شیب بالا اومدیم و مسیر برگشت رو طی می کردیم . من که فهمیده بودم این غذا شام مهمانی اون جوون بود احساساتی شدم و گریه ام گرفت . حاج اقا لاله گوش من رو بین انگشت شصت و اشاره خودش قرار داد و در حال که به ارامی تکان می داد فرمود : گریه نکن یاد بگیر و بعد از من اگر تونستی انجام بده. به خانه که رسیدیم ساعت 12 شب بود . به رختخواب رفتم ولی تا پاسی از شب به این فکر می کردم عجب بابای خوبی دارم حواسش به همه هست . خوشبحالش با این منش و کرامت . تازه فهمیدم چرا اسمش رو کریم گذاشتن . کریم ، کریم ، اقا کریم
فلاکس های چای عقاب نشان
روزی فرمودند میخواهم بازار بلند شو با من بیا . برخواستم و با ایشان به بازار تهران رفتیم ، از مقابل هر حجره ای که رد می شد با صاحبان حجره ها سلام و علیکی می کردند ، گویا از قبل بین ایشان و حجره دارها رفاقتی بوده است . انچنان صمیمی احوالپرسی می کرد که عمومشان برای صرف چای از ایشان دعوت می کردند . به بعضی از حجره ها که می رسید وارد می شد و بعد از صرف یک استکان چای حجره دار که گویا از قبل امادگی حضور ایشان را داشته مبلغی و یا پاکتی را به ایشان می داد . جیب های قبا پر بود از پول هایی که بازاری ها به ایشان داده بودند . به تیمچه رفتیم و وارد حجره ای شدیم ، حجره دار از جا برخواست و جای خود را به ایشان داد ، بعد از چاق سلامتی دست در جیب قبا برد و پول ها را روی میز حجره ریخت سپس به همراه صاحب حجره پولها را دسته کردند و شمردند . من برای دیدن فضای تیمچه بیرون رفتم و مقابل حجره ایستادم ، چند دقیقه گذشت حاج اقا بیرون امدند و به منزل برگشتیم . عصر حدود ساعت 3 زنگ منزل را زدند ، حاج اقا خواب بودند من در خانه را باز کردم مردی با یک گاری دستی مقابل خانه بود که روی گاری تعداد زیادی جعبه بود . مرد گفت : منزل حاج اقای مخبر همین جاست ؟ گفتم بله ، طنابی را که به بارها بسته بود باز کرد و گفت یا الله بگو تا این جعبه ها را به داخل بیاورم .
یا الله ، یا الله ، بفرمایید داخل ، گفت خدا خیرت بده اگر میتونی کمک کن اینا رو بیاریم داخل فقط مواظب باش نشکنه ، جعبه ها را از روی گاری به داخل منزل بردیم و گوشه ایوون گذاشتیم ، حاج اقا که با سر و صدای ما بیدار شده بود سینی داشت چای در دست از راهرو بیرون امد و با پیر مرد سلام و علیکی کرد و به ایشان چای نعارف کرد و بعد هم دست در جیب دشداشه ( پراهن های بلندی که اعراب به تن می کنند دشداشه نام دارد ) کردند و یک 5 تومانی اسکناس به باربر انعام دادند و تشکر کردند . پیر مرد بعد از صرف چای خداحافظی کرد و رفت ، حاج اقا اول جعبه ها را شمرد و بعد در یکی از ان ها را باز کرد و یک جعبه کوچکتر را از ان بیرون اورد و درب جعبه را باز کرد ، یک فلاکس چای که ارم عقاب روی ان بود را خارج کرد و نگاهی به ان اندخت و سپس در جعبه قرار داد و به منزل وارد شد . تلفن را برداشت و شماره کسی راگرفت و بعد از خوردن چند تا بوق طرف مقابل گوشی را برداشت و بعد از احوالپرسی حاج اقا گفتند : اقا فلاکس هایی را که برای انجمن حمایت از جزامی های مشهد خواسته بودید اماده است هر وقت تمایل داشتید بیائید و ببرید ، بله سیصد تا تهیه کردم ، بعد هم خدا حافظی کردند و گوشی را گذاشتند . تهران کجا مشهد کجا تهیه فلاکس برای جزامی های مشهد را هم فراموش نمی کرد.
ملک خانم پیر زن تنها
در کوچه ای که منزل ما در ان واقع بود پیر زنی زندگی می کرد که هیچ کس را نداشت ، نام او ملک خانم بود پیر زنی که شاید هشتاد سال را رد کرده بود ، جثه ای نحیف و لاغر اندام با چارقدی که همیشه با یک سنجاق قفلی زیر ان را به هم می دوخت . یک قناری داشت که تنها مونس ملک خانم بود ، اسم قناری ملک خانم بیجی جان بود ، از خانه ای که یک اتاق در طبقه سوم ان اجاره کرده بود که بیرون می امد قفس بیجی جان را به میخی که به درخت کوبیده بود می اویخت . زنها که بچه هاشون رو راهی مدرسه می کردن میرفتن سراغ اقا سید سبزی فروش و یه بغل سبزی می خریدن و می امدن تو کوچه ، دور هم تو پیاده رو می نشستن و مشغول سبزی پاک کردن می شدن و الله اعلم که غیبت کسی رو می کردن یا کله پاچه کسی رو بار میذاشتن معلوم نبود ، ملک خانم هم میرفت تو جمع اونا می نشست و مشغول می شد تا نزدیک ظهر ، گاهی هم می امد مقابل قفس بیجی جان و انگشتان دستش رو حرکت می داد و می گفت بیجی جان برام بخون .
اون زبون بسته با حرکت دست ملک خانم بالهاشو باز می کرد و به سمتش می امد و گویا میخواد با ملک خانوم حرف بزنه و بعد هم می زد زیر اواز و ملک خانم هم قربون صدقش می رفت . ظهر که می شد همه رای اماده کدن نهار برای اقا و بچه ها به خانه هاشون می رفتن و ملک خانم هم قفس بیجی جان رو بر می داشت و هر وعده خودش رو مهمون خونه یکی از اهالی می کرد . بیشتر اوقات هم سر ظهر می امد منزل ما ، حاج اقا که از مسجد بر می گشت و می دید که ملک خانوم میهمان سفره اوست بسیار گرم و صمیمی با او سلام و علیکی می کرد و گاهی هم یواشکی یه پولی بهش می داد و هر ماه هم اجاره خانه ملک خانم را بهشون می دادن ملک خانم هم دعاشون می کرد و همیشه می گفت حاج اقا من کسی رو ندارم ، دوست دارم جنازه منو شما از زمین بلند کنی ، حاج اقا هم متقابلا دعاشون می کردن که خداوند عمر با عزت بهتون بده و عاقبت بخیری .
این ملک خانم یه عکسی داشت از زمانی که یه دختر بچه ده یازده ساله بوده ، اون طوری که خودش می گفت یا خودش یا پدر و مادرش از شاهزاده های قاجار بودن ، عکسشو نشون می داد و می گفت ببین همه دکمه های پیراهنم طلا بودن ، کلی کلفت و نوکر تو خونه ما بود ، به وضعیت حالام نگاه نکن که خودموبه زور تو خونه این و اون میندازم تا یه لقمه نون بخورم و بعد چشمای ابی رنگ و ریزش پر اشگ می شد و با گوشه چارقدش اشگاشو پاک می کرد . گفتم این ملک خانم کسی رو نداشت ، فقط یه خانمی بود که گویا با ایشون یه نسبت سببی دوری داشت و سالی یک بار در ایام عید می امد و بهشون سر می زد
( ماجرای این خانم در چند سطر بعد خواهد امد)
یک روز تابستان عباس پسر صاحبخونه ملک خانم امد درب منزل ما و گفت ملک خانم موقع اذان ظهر فوت کرده ، حاج اقا منزل هستن ؟ گفتم : نه هنوز از مسجد نیامدن احتمالا الانا دیگه می رسن ، هنوز عباس چند قدمی دور نشده بود که حاج اقا رسیدن ، وقتی از ماجرا با خبر شدن به من گفتن با بچه ها بروید در خانه همسایه ها و بگید بیان برای تشییع جنازه ملک خانم . نیم ساعت نشد که همه همسایه ها احترام فرمایش حاج اقا جلو در خونه مرحومه حاضر شدن . بعد از یک مدت زمانی کوتاه امبولانس امد و برانکارد حمل جسد رو اقایون گرفتن و بردن اتاق ملک خانوم و جسد اون بنده خدا رو روی برانکارد گذاشتن و لااله الا الله گویان ملک خانم رو تشییع کردن تا سر خیابان و حاج اقا بعد از گرفتن حلالیت از همسایه ها برای ان مرحومه فرمودند : همان طور که می دانید این بنده خدا کسی را ندارد . برای رضای خدا همت کنید فردا صبح ساعت هشت بهشت زهرا باشید تا ایشان را به خاک بسپاریم .
همسایه ها به خانه خودشان برگشتند ، مادر عباس من را صدا زد و گفت این شماره تلفن فامیل ملک خانم است به اقاجونت بده و بگو زنگ بزنه و خبرشون کنه که فردا اونام بیان بهشت زهرا ، شماره رو که روی یه تکه کاغذ نوشته شده بود گرفتم و به حاج اقا دادم . از بعد از ناهار تا ساعت شش و هفت غروب هر چه زنگ زدیم کسی گوشی را برنداشت ، ساعت حدود هفت هفت و نیم بود که یه اقایی گوشی رو برداشت ماجرا را به ایشان خبر دادیم و با تعجب گفت : عجب ! عجب ! امروز هنگام اذان ظهر این خانم هم که گاهی به ملک خانم سر می زد از دنیا رفته اند و فردا در بهشت زهرا بخاک سپرده خواهد شد .
بعد از فوت ملک خانم صاحب خانه بیجی جان را به اتاق خوشان می برد تا حیوان از گرسنگی و تشنگی نمیرد ، اما عصر همان روز بیجی جان هم کنج قفس دق کرد و مرد . صبح فردا همسایه ها با ماشینی که حاج اقا اجاره کرده بود به بهشت زهرا امدند و ملک خانم بعد از تغسیل و تکفین در قطعه 17 بهشت زهرا ( پشت جایگاهی که حضرت امام در بدو ورود به بهشت زهرا در ان جا سخنرانی فرمودند ) صاحب خانه شد . من هر وقت به زیارت پدر ، مادر ، برادر و اموات در بهشت زهرا مشرف می شوم حتما بر سر مزارشان حاضر می شوم و ضمن شستشوی مزار برای ایشان فاتحه ای می خوان و یا خیراتی می دهم . دلم برایش می سوزد ادمی که صاحب دفتر و دیوانی بودهبرای خودش کیا بیایی داشته، اکنون کسی را ندارد که حتی برایش فاتحه ای بخواند . خواننده عزیز قطعه 17 بهشت زهرا ردیف 9 شماره 46 منزل ملک خانم شاملی فرد را از یاد نبر و برای رضای خدا بر سر قبرش حاضر شو و او را به فاتحه ای میهمان کن.