زندگینامه شهید

درباره شهید عبدالکریم مخبر
تکریم و تعظیم شهیدان، تلاشی مقدس است در برافراشتن پرچمهای سرخ استقلال و آزادی بشریت از یوغ ذلت و اسارت و گام بلندی است در راستای احیای ارزشهای مکتب توحید و عدالت؛ زیرا که «شهادت، مرگ در راه ارزشهاست» و هر شهید، مشعلی است که در بلندای عزت و سرافرازی یک ملت، جاودانه میدرخشد.
«شهید»، زیباترین زخم بر پیکر هستی و «شهادت» زیباترین غزلی است که از لبهای سرخ حقیقت میتراود. شهادت بیداری را معنا میکند و بینایی را شفاف میسازد. شهادت مشعلی است که خداوند در جان برگزیدگانش برمیافروزد، تا تاریکی از شانههای زندگی بگریزد. شهید چشمه آتشی است که خرمن ظلم را میسوزاند و آب روانی است که بر کویر تشنه عدالت جاری میشود. هر شهید سپیدهای است که در افق آسمانها طلوع میکند و پیامآور صبح میشود. شهادت شهید به طور یقین بسیار پرارزشتر و مؤثرتر از حیات اوست. «شاهد» از اوصاف خداوند است و زمانی که کسی به آن درجه از خلوص برسد که به مقام شهادت نایل آید، او مخلوقی است ملحق شده به خالق و عادی است و از «ونفخت فیه من روحی.»
شهادت نه یک مردن، که یک انتخاب است: و هر کسی را که در راه خدا کشته و شهید شد، مرده نپندارید؛ بلکه او زنده جاوید است ولیکن شما این حقیقت را در نخواهید یافت.
شهدای روحانیت سند هویت و نشانه هایی هستند که راه گم نشود، آنها هویت ذاتی و کارکرد اصلی روحانیت را با خون خود تفسیر کردند که روحانیت همواره در صحنه و پیشتاز است و مصداق عالم عامل و آگاه و متعهد به پیمانی است که با خدای خود بسته است تا سیری ستمگر و گرسنگی ستمدیدگان را برنتابد.
بدین سان در تمام ادوار این مرز و بوم، روحانیت معظم، چونان دژهای استوار و سنگربانان هوشیار با سلاح و صلاح از عزت و استقلال و کیان این مرز و بوم در برابر تطاول و تجاوز با خود خون حماسه ها آفریده اند.

ایشان در سال 1305 و در خانواده ای مذهبی در شهر بروجرد از توابع لرستان چشم به جهان گشود. از همان كودكی شیفته اسلام و تحصیل علوم دینی بود و در زمان اختناق رضاشاهی، علی رغم ممنوعیت نوحه خوانی ،كودكان هم سن و سال خود را جمع و مخفیانه مراسم مذهبی را اجرا می نمود. تحصیلات ابتدایی را در بروجرد و تواُم با كار در كنارپدر (مغازه بقالی پدرش) گذراند و سپس در اثر ارتباط نزدیك با «حاج سید ابوتراب» كه یكی از اقوام و دوستان خانوادگی شان بود به تحصیل علوم دینی پرداخت. با اشتیاق فراوان وارد مدرسه علمیه بروجرد شد و به جرگه روحانیت پیوست. وی قسمتی از درس و سطوح را در محضر اساتیدی چون «حاج شیخ علی جواهری» و «آیت الله بهاءالدین حجتی» تلمذ كرد و پس از مدتی برای سیراب كردن روح تشنه اش عازم شهر قیام و شهادت؛ قم، گردید تا در آن دیار مقدس، روح قدسی اش را به علم و معرفت مزین نماید. وی با تنگدستی به ادامه تحصیل علوم دینی پرداخت و از محضر اساتید بزرگی چون «آیت الله حاج سیدمحمدتقی خوانساری» و «كوه كمره ای» و «آیت الله حسین بروجردی» بهره ها گرفت. او طلبه ای ساده بود و بارها در مضیقه شدید مالی قرار گرفت، به طوری كه نقل است چند شبانه روز را بدون غذا سپری كرد.
وی در سال ۱۳۳۷ به منظور خدمت گسترده تر به امت اسلام، به تهران عزیمت کرد و در این شهر اقامت گزید تا گمنامی را در غربت تجربه کند. با ورود به تهران فعالیتهای اجتماعی او ابعادی تازه یافت. در کنار مبارزات با رژیم طاغوت، او لحظهای از فعالیتهای مذهبی و اجتماعی غافل نمیشد و خدماتی که در این زمینهها از او منشأ گرفته بسیارند، به همت و کوشش او بنای سه مسجد در نقاط مختلف تهران از جمله مسجد امام جعفر صادق(ع)، مسجد حضرت ابوالفضل(س) و مسجد فاطمیه(س)، بخشی از فعالیت های ایشان در گسترش فرهنگ اسلام ناب محمدی(ص) است که مسجد فاطمیه(س) مهمترین محل فعالیت وی بود.
او در این مسجد از سالهای ۴۷ – ۴۶ خدمات شایستهای منجمله تشکیل گروههای فرهنگی خواهران و برادران، تشکیل کتابخانه، تأسیس صندوق قرض الحسنه، ایجاد بنگاه خیریه که حدود ۷۰۰ خانوار را تحت پوشش داشت و تشکیل بخش کمکهای پزشکی انجام داد.
همچنین وی پس از پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی مبادرت به تشکیل کمیته و پایگاه بسیج در داخل مسجد نمود و در ادامه این تلاشها، از سوی آیتالله مهدوی کنی به عنوان سرپرست ستاد ۲ منطقه ۱۳ کمیته انقلاب اسلامی منصوب شد و در این مسئولیت منشأ خدمات ارزندهای گردید. بسیج مستضعفین و بسیج اقتصادی را در منطقه سازمان داد و پس از آغاز جنگ تحمیلی علاوه بر عزیمت به مناطق جنگی، هدایا و کمکهای فراوانی را جهت ارسال به جبهه جمع آوری نمود و به مناطق جنگ زده فرستاد. عارفی شوریده و عاشقی وارسته بود، دانمشندی عالی مقام و مصلحی نیکوکار بود و خدمات فراوانش هیچگاه فراموش نخواهد گشت. شهید مخبر(ره) با نهادها و سازمانهای انقلابی جامعه و روحانیت مبارز تهران همکاری میکرد و در تشکیل کمیته امور صنفی نیز همکاری و همیاری مؤثر و فعال داشت. وی چندین بار مورد سوء قصد منافقین قرار گرفت…
مشروب نخورده ایم تا به زیارت برویم!
فرزند شهید، از پدر بزرگوارش نقل میکند:
هر وقت برای ملاقات با خانواده از قم به تهران می آمدم، در اثر علاقه ای که داشتم، قبل از رفتن به منزل، به حرم شریف امام زاده ابراهیم (واقع در حوالی سه راه شهید رجایی شهرری) مشرف می شدم. یکی از شب های جمعه که به امام زاده رفتم، دیدم یک نفر در نزدیکی امام زاده، یک محیط نیمه مسقّفی ایجاد کرده، و آن جا را تبدیل به قهوه خانه کرده است. متاسفانه رانندگان کامیون هم آن جا را پاتوق خودشان کرده اند و آنجا جمع شده، مشروب می خورند!
وقتی از مقابلشان رد می شدم صدایم کرده، گفتند: آقا شیخ کجا می روی؟ گفتم: دارم می روم حرم.
گفتند: بیا یک استکان در خدمت باشیم. گفتم: خوردن مشروب حرام هست برادر.
گفتند: چای که می توانی بخوری؟ گفتم: در این استکان ها چای هم نمی شود خورد.
یکی از آن ها از قهوه چی خواست تا یکی از استکان ها را آب بکشد و برای من چای بیاورد. یک لحظه تامل کردم و به خدا توکل کرده، دعوتشان را پذیرفتم و کمی با آن ها صحبت کردم تا جایی که روزهای رفت و آمدم به حرم را هم پرسیدند. وقتی دفعه بعد به حرم مشرف می شدم، دیدم آنجا هستند و گویی منتظرم بودند. باز من را به یک استکان چای مهمان کردند و گفتند: “ما مشروب نخورده ایم تا به همراه تو به زیارت برویم.”
با هم به زیارت رفتیم و دوباره با آن ها درباره امور روزمرّه و احکام اسلام صحبت کردم. این ارتباط، مستحکم تر و مستمر تر شد و کار به جایی رسید که از من خواستند تا هیئتی راه اندازی کنیم و در آن جا برای آن ها و دوستانشان صحبت کرده، کمکشان کنم تا توبه کنند….
همین جمع، مقدمه ای شد برای تاسیس «هیئت عزاداری حضرت مسلم ابن عقیل علیه السلام» در محله خزانه بخارایی. حاج آقا می گفت: “فاصله بین خزانه و شوش زیاد بود و شب های جمعه که به محل هیئت می رسیدم و جلسه قرآن و سخنرانی ام در آن هیئت تمام می شد، من را سوار الاغ می کردند و با یک چراغ زنبوری تا دروازه غار می آمدیم و ساعت ها منتظر می ماندیم تا یک درشکه و یا ماشین پیدا شود که من را به شوش بیاورد.” همین هیئت، با تغییراتی که در آن ایجاد شد، مقدمه ای شد برای ساخت یک مسجد…
مسجدی كه محور فعالیت های منطقه و مردم قرار گرفت و به پناهگاهی برای محرومین و مستضعفین تبدیل شد. یك مسجد انقلابی با فعالیت های بسیاری كه به همت شهید مخبر(ره) بنیانگذاری شد كه در ادامه به آن می پردازیم.
سهم مردم در آجرهای مسجد
شخصی به اسم «مرحوم احمد جلایر» قطعه زمینی را برای ساخت مسجد وقف کرد و کار احداث مسجد فاطمیه(س) آغاز شد. حاج آقا زمین مسجد را به دو بخش تقسیم نمود؛ یک بخش به عنوان مسجد، و بخش دیگر، در سه طبقه برای «مرکز تعالیم اسلامی»، «صندوق قرض الحسنه» و «مرکز رسیدگی به امور ایتام.»
تامین هزینه ساخت این مسجد نیز ماجرای خاص خودش را داشت. حاج آقا در همان مسجد نیمه کاره، نماز جماعت را دایر کرده بود و حتی در زمستان و در روی برف ها به نماز می ایستاد. وقتی کامیون آجر می آمده، ایشان قبل از نماز، وقتی مردم می خواستند وارد مسجد شوند، از مردم به اندازه توانشان پول گرفته، آجر ها را به داخل مسجد انتقال می داد تا همه مردم در تک تک آجرهای مسجد سهم داشته باشند. پس از اتمامِ ساختِ مسجد نیز در فاصله بین سال های ۱۳۴۲ تا ۱۳۴۷، علاوه بر نماز جماعت، فعالیت های فرهنگی را نیز سامان می داد.
مسجد فاطمیه؛ پناهگاه محرومان
او قریب و مونس دردمندان بود و نورانیت مصباح علم و عملش، هادی مردم تهران بود. وی ضمن توجه به ارشاد و بالندگی معنوی مردم، در رفاه و تسهیل معیشت آنان نیز تلاش وافری داشت، جمعیت خیریه مسجد تازه تاسیس او، در ابتدا فقط ٧ عضو داشت و کل صندوق در یک کیف خلاصه شده بود که حاج آقا برای این کار اختصاص داده بود. این صندوق ١١٧ تومان سرمایه داشت ولی با همت والایی که این مرد الهی به خرج داد، «صندوق ذخیره سعادت» تبدیل به یکی از بزرگترین صندوق های قرض الحسنه شد که نزدیک به ٧٠٠ خانوار از خانواده های بی بضاعت و بی سرپرستِ منطقه خزانه بخارایی را در جنوب تهران تحت پوشش قرار داد و از هر جهت به وضع زندگیِ ایشان رسیدگی نمود. این صندوق، همچنان فعال است.
اهم فعالیتهای شهید
1- تأسیس صندوق قرض الحسنه در مسجد جهت کمک به مستمندان
2-تشکیل جمعیت خیریه با تحت پوشش قرار دادن هفتصد خانوار
3-تأسیس و ساخت مسجد امام جعفر صادق علیه السلام
4-تأسیس و ساخت مسجد حضرت ابوالفضل علیه السلام
۵-ساخت مسجد فاطمیه
۶-فعالیت در کمیته انقلاب به فرمان آیت اللّه مهدوى کنى درخصوص پایگاه آن مسجد
۷-همکارى نزدیک با نهادهاى انقلابى و جامعه روحانیت مبارز تهران
۸-همکارى در تشکیل کمیته امور صنفى محله
۹-تهیه لوازم مختلف و مقادیر فراوانى کمکهاى نقدى و جنسى براى تقسیم در بین شهرهاى جنگ زده
هدیه ای از سوی كریمه اهل بیت(س)
نقل شده است كه وقتی ایشان در قم طلبه بود،به لحاظ مالی دچار مشقت فراوانی شده بود، به گونه ای كه به مدت چند شبانه روز نتوانسته بود هیچ غذایی تناول كند. وی در حالی كه ضعف تمام وجودش را فرا گرفته بود، خودش را به حرم كریمه اهل بیت رسانیده، پس از راز و نیاز با خداوند متعال از حضرت معصومه(س) درخواست كرده بودتا عنایتی كند و در حالی كه گریه و زاری می كرده، از شدت ضعف، بیهوش شده بود. اما پس از مدتی به هوش آمد، دیده بود یك پاكت پول در كنارش قرار داده شده است. وی نیز با آن پول غذا تهیه كرده، دیگر طلبه ها را نیز مهمان كرامت خواهر گرامی امام رضا(ع) كرد.
همچنین زمانى که فرزند ایشان در بستر بیمارى قرار می گیرد او با توسل به اهل بیت با اینکه پزشکان او را از بهبودى فرزندش ناامید کرده بودند، شفاى پسرش را از خداوند متعال مى گیرد…
شهادتنامه
همه ساله منزل شهید مخبر(ره) از دهم تا ۲۸ صفر شاهد مراسم سوگواری سالار شهیدان حضرت حسین بن علی (ع) بود و شیفتگان کربلای حسینی را سیراب میکرد. روز بیست و پنجم آذر ۱۳۶۰ نیز طبق معمول هر ساله جمعیت عزاداران و سوگواران حسینی در منزل ایشان اجتماع نموده و مهیای برگزاری مراسم بودند. یکی از تروریستهای منافق به بهانهای شهید مخبر را که سرگرم پذیرایی از جمعیت عزادار بود به سر کوچه میکشاند و با شلیک یک گلوله، دست پلید خود را به خون پاک و مطهر او آغشته میکند و این عالم متقی در اربعین جد بزرگوارش در کنار خیمه حسینی به لقاء الله میپیوندد…
شهید مخبر پیش از این دو بار مورد سوء قصد عوامل گروهک ضد اسلامی منافقین قرار گرفته بود و هر بار به طور معجزه آسایی زنده مانده بود و مقدر بود که این عاشق کربلا در روزی به شهادت رسد که مصادف با اربعین جد بزرگوارش باشد تا عاشورایی دیگر در کربلای همیشه تاریخ بر پا دارد و خط سرخ شهادت پیروان حسین (ع) را تداوم بخشد.

.
بخش دوم (خصوصیات شهید و خاطرات ایشان از لسان مردم محله و نمازگذاران مسجد)
به نقل از آقای اصغر توصیفیان؛
بنده یکی از خدمتگزارن مسجد فاطمیه(س) بوده ام و با ایشان ارتباط زیادی داشتم، همیشه اگر در مسجد ختم بود و منبر داشتند بعد از نماز ظهر به خانه خودشان نمی رفتند و در منزل ما استراحت می کردند و ارتباط ما با هم خیلی صمیمانه بود. ایشان از خیرین ارزاق را تهیه میکردند و همراه من با ماشین به آسایشگاه ها و بین مستضعفین برای تقسیم ارزاق می رفتیم، وقتی که مسئولیت کمیته انقلاب اسلامی را داشتند، بنده را به عنوان سرپرست بسیجیان کمیته مسجد فاطمیه(س) منصوب نمودند، من به ایشان عرض کردم که بین مردم اسلحه زیادی وجود دارد و باید راه حلی بگذاریم که آن ها را بیاورند، جلسه ای گذاشتیم و ایشان فرمودند کسانی که اسلحه دارند اعلام کنند تا به آن ها کارت بدهیم. پوشه هایی را در اندازه های مشخص برش دادیم و برای هرکسی اسم و مشخصات نوشتیم و به برادران با کارت و مهر مسجد می دادیم و روی آن مینوشتیم «سرباز انقلاب» و از آن ها در پست و نگهبانی استفاده می کردیم.
ایشان سالیان سال در روز اربعین و منزل خودشان روضه داشتند و ماهم با هیئت مسلم ابن عقیل(ع) به منزل ایشان می رفتیم. ایشان مقابل نامحرم همیشه سرشان پایین بود و به صورت کسی نگاه نمی کردند و از این اخلاق پسندیده ایشان سواستفاده شد و در سال شصت، خانمی که به بهانه مسأله شرعی از حاج آقا، ایشان را به بیرون منزل کشانده بود با ضربه گلوله به سرشان شهید مخبر(ره) را به شهادت رساند.
از اخلاق پسندیده دیگر ایشان این بود که همیشه بعد از نماز به طرف ما برمیگشت، رو به ما می نشست و در مورد مسائل مسجد و صندوق قرض الحسنه صحبت میکردیم و تصمیم میگرفتیم. بنده یک بار به ایشان عرض کردم بهتر است بگوییم هرکس هرچقدر که می تواند به صندوق کمک کند تا کار صندوق را شروع کنیم و به این ترتیب با چند نفر از نمازگزاران، پایه گذاری محکمی برای صندوق نهاده شد، به این صورت که اسم تک تک نفراتی را که مبلغی جهت باز کردن حساب اهدا می کردند می نوشتیم و بعد ها طبقه بالای مسجد را به امورات صندوق قرض الحسنه اختصاص دادیم. از خداوند متعال می خواهم تا آخرین روز بتوانم خدمتگزار مسجد فاطمیه(س) بمانم و در راستای اهداف شهید مخبر(ره) قدم بگذارم.
به نقل از آقای جعفر عاشورخانی؛
رحمت و رضوان الهی بر روح شهدا و امام شهدا و شهید والامقام مخبر(ره) باد، ایشان مؤسس و امام جماعت مسجد فاطمیه(س)، روحانی دلسوز، مدیر، مدبّر، خیرخواه، نه تنها فقط برای یک مسجد و نمازگزاران، بلکه برای یک محله و منطقه بود. از او باقیات الصالحات زیادی به جا مانده است که یکی از آن ها مسجد فاطمیه(س) می باشد. ظهور و بروز توکل بر خدا و امید به پروردگار عالم، و به معنای کامل، اخلاص واقعی ایشان به خداوند بدون حتی ذره ای نگاه منفعت طلبانه حتی برای اسم و رسم خود یا برای مسجدی که بنا نموده دیده میشد، در رفتار و گفتار او انسان قرب الهی را میدید، او در تمام سال های خدمت، قربة الی الله و فی سبیل الله کار می کرد، از باب احسان و انفاق نه تنها ریالی از مسجد دریافت نکرد بلکه به ارزش ریالی قبل از انقلاب و سال های اولیه انقلاب، میلیون ها ریال هزینه برای تجهیزات مسجد، فعالیت های فرهنگی، عمران مسجد، خانواده های مستمند، از خارج از مسجد فراهم میکرد و چه بسا بخشی از نیازهای مسجد را از خودش تأمین می نمود.
حقیقتا اگر بخواهیم که شخصیت ایشان به لحاظ مدیریتی و اخلاص برای دیگران متباتر شود، می توانیم شهید بهشتی(ره) را مثال بزنیم، بنده هردوی این شهیدان بزرگوار را درک کرده ام، شهید مخبر(ره) نمونه ای بود مانند شهید بهشتی(ره) در مدیریت، در اخلاص، در جان فشانی برای انقلاب و …
او تنها امام جماعت این مسجد نبود بلکه پایه گذار فعالیت های بسیاری بود که در آن زمان و در سطح تهران شاید کم نظیر می بوده، در بخش مالی و اقتصادی، صندوق قرض الحسنه ذخیره سعادت مسجد فاطمیه(س) را تأسیس نمود، صندوقی که شروع آن با یک کیف بوده و اکنون هزاران نفر عضو دارد که از آن بهره معنوی و مالی می برند و به یک مجموعه مالی قوی و امین مردم و صحیح العمل تبدیل شده.
در بخش مستمندان تا جایی که حضور ذهن دارم گاهی آمار خانواده های مستمند در محله و تا منطقه باغ آذری، شهرک بعثت و علی آباد و حومه محله ما تا سیصد خانواده را شامل میشد که ایشان آذوقه و نیازشان را تأمین میکردند، در این بخش بیش از چند گروه فقط مسئول رساندن این مایحتاج به خانوار بودند، به نحوی که در تاریکی شب می آمدند آذوقه ها را به درب منازل مستمندان می رساندند…
از فعالیت های دیگر ایشان در سطح منطقه بحث درمان بود، او با پزشکان و اطباء محله و اطراف برنامه ریزی کرده و به مردم نیازمند کارت درمان داده بود که افراد با آن کارت ها نزد پزشکان می رفتند و به طور رایگان ویزیت و درمان میشدند. علاوه برآن در زمان انقلاب و شرایط خاص و تنگناهای مختلف در توزیع سوخت و نفت مردم که بحران شده بود، مدیریت این کار را به عهده گرفت و با توزیع کنندگان سوخت هماهنگ کرده، همراه با جوانان با برنامه ریزی و سهمیه بندی، سوخت مناسب مردم را در فصل سرما به درب منازل می بردند. در شرایط بد اقتصادی و شروع جنگ تحمیلی، کمیته اصناف محله را تشکیل داد و آن را با اقتدار رهبری کرد. هنوز کالابرگ درست نشده بود ولی ایشان کالاهای مختلف را به طور عادلانه و منظم به دست مردم می رساند.
از فعالیت های دیگر ایشان در محله، مسئولیت کمیته انتظامات به پیشنهاد و دستور آقای مهدوی کنی(ره) بود و امنیت محله را با مبارزه با ضدانقلاب و قاچاقچیان، مبارزه با فحشا و سرقت بر عهده گرفت و در عین حال امانتدار بزرگی برای مردم بود.
از برجسته ترین فعالیت های ایشان که می شود نام برد، خدمات فرهنگی است، این مسجد پایگاه خطبای مشهور و مطرح زمان خود بوده است، هیچ ماه رمضان، محرم و صفری نبود که خطبای مشهور مانند آقای کافی(ره) دعوت نشوند، داخل صحن مسجد، حیاط و بیرون مسجد مملو از جمعیت میشد. با شروع انقلاب اسلامی مسجد کانون مبارزه علیه رژیم ستم شاهی شد و اولین مسجدی شد که راهپیمایی های محلی را به مدیریت ایشان و نقش ده ها جوان انقلابی سامان می داد، بیشترین راهپیمایی های منطقه را در سطح منطقه جنوب با حضور هزاران نفر از این محله و مسجد تا میدان آزادی، تا لانه جاسوسی و تا سایر مراکزی که اعلام میشد مدیریت میکرد، از چند روز قبل وسایل نقلیه و صوتی با برنامه ریزی آماده بود، با همت جوانان حتی خورد و خوراک برای مردم تهیه و بسته بندی میشد به همراه انتظامات قوی که گاهی چهل نفر مامور از آقایان و خانم ها که این جمعیت چندهزار نفره را مدیریت کنند. خدمات ایشان بیش از این هاست که نام ببرم.
در آخر از مجموعه فرهنگی که ایشان در مسجد تأسیس نمودند نام می برم که در سال ۱۳۵۵ و با ساختمان جدید مسجد و تحت عنوان گروه تعالیم اسلامی شروع به کار کرد. این گروه از قوی ترین مجموعه های فرهنگی تهران بود به طوری که در روز چیزی حدود بیش از ۱۸ کلاس در گروه های سنی مختلف و در حوزه های مختلفی مانند عقاید، اخلاق و قرآن را شامل میشد و فعالیت های فرهنگی دیگری را نیز مثل احکام، گروه سرود، نمایشگاه های کتاب و نمایشگاه های اسلامی در زمینه های مختلف و به طور رسمی انجام می داد. همچنین کتاب های اسلامی را تدریس و منتشر می کردند که بیش از هزار نفر از برادران و خواهران از این محله و منطقه را در بر می گرفت و سامان می داد. حتی در کنار این فعالیت ها، مدیریت و هدایت فعالیت های فرهنگی مساجد دیگر را نیز با جلسات مکرری که بین ایشان و أئمه جماعات و مسئولین فرهنگی تشکیل میشد، با نقش رهبری روحانیت محله بر عهده داشت… این مسجد از پرآوازه ترین و پر خاطره ترین مساجدی است که می شود در تهران نام برد، نزدیک به شصت شهیدی که در این مسجد تربیت شده اند و برخی شهدایی که مساجد دیگر دارند، بسیاری از آن ها در این مسجد و در این مکتب که شهید مخبر(ره) مسئولیت آن را داشتند تربیت شده اند، شهدایی که در ارتباط با بسیج و فرهنگی و گروه تعالیم این مسجد آمد و شد داشتند.
یاد این شهید را زنده و گرامی میداریم و وااسفاه و افسوس که این مرد خدا را از دست دادیم. ایشان یک روحانی مدبر، عالم، صدیق و مخلص بود که هیچ چشم داشتی برای خودش نداشت الا خدمت به دین اسلام و ترویج شعائر اسلامی و خدمت به محرومین… حتی می توان از «شهید سلامت بخش» که یک خدمت بزرگ در آستانه انقلاب شکوهمند اسلامی برای پیروزی مبارزات علیه رژیم شاهنشاهی انجام داد و گارد شاهنشاهی را به رگبار بست به عنوان تربیت شده این شهید و مکتب نام برد.
و در آخر خاطره ای از شهید بزرگوار خدمتتان بیان کنم که ایشان اکرام و اعتماد زیادی به جوانان داشتند، من در طول سال های ۵۳ تا ۶۰ که در محضر ایشان بودم همیشه مشمول اعتماد ایشان بودم، ایشان برخوردشان با جوانان این بود که دست بر شانه ما می زدند و می فرمودند: «چطوری فلانی؟ چه می کنی؟» ایشان همیشه به ما جوان ها نظارت غیر مستقیم داشتند و به ما اعتماد می کردند، همچنین به مسائل شرعی بسیار متشرع بودند. یک روز که با جوان ها در مسجد بودیم، ایشان مثل همیشه با ما احوال پرسی کردند و ما عرض کردیم امروز مهمان فلانی بودیم در چلوکبایی فلکه سوم، پرسیدند: «غذا چه بود؟» عرض کردیم برنج و خورش. فرمودند: «آیا گوشت هم داشت؟» عرض کردیم: بله. فرمودند: «میدانید این گوشتی که این ها می آورند، گوشت یخی و از اسرائیل است و ذبح اسلامی نمی شود؟» عرض کردیم چه کنیم؟ فرمودند: «احتیاط کنید و اگر میتوانید قِی کنید که این غذا را بیرون بیاورید.» ما نیز به فرموده ایشان عمل کردیم. ایشان در همه امور دقت داشتند و همچنین امور ما جوان ها را نظارت می کردند…

به نقل از آقای حجت اله احمدی؛
وقتی مسجد را می ساختند یکی از شبها آمدیم که نماز جماعت را بخوانیم، آن زمان هنوز داخل حیاط و قسمت خاکی مسجد نماز می خواندیم، بعد از لحظاتی که در مسجد بودیم یکی از جوان ها سراسیمه آمد و به شهید مخبر(ره) گفت: حاج آقا، در علی آباد سقف خانه یکی از بی بضاعت ها فرو ریخته. ایشان به ما جوان ها که سن مان حدو ۱۹ تا ۲۳ بود فرمودند: «بچه ها جمع شوید سریع بروید سقف خانه را درست کنید.» ما هم رفتیم و امر ایشان را انجام دادیم.
یک شبی هم به همراه برخی مسجدی ها در ماه مبارک رمضان به صرف افطار دعوتشان کرده بودیم به منزل مان در فلکه اول عباسی،وقتی ایشان به همراه برخی از مسجدی ها وارد شدند و از پله بالا می آمدند، دستم را دراز کردم تا دستشان را بگیرم و کمکشان کنم، ایشان هم دستشان را به من دادند، دست خیلی ظریفی داشتند، وقتی بالاتر رسیدند، به مزاح فرمودند: «آقای احمدی دستم را رها کن.» وقتی دست ایشان را رها کردم، دستشان را زیر پهلو گذاشتند و به مزاح فرمودند: «من تا صد سال دیگر به شما دست نمیدهم.» دستشان درد گرفته بود.
به نقل از آقای محمد مرادی؛
سال 57 و در بحبوحه انقلاب به همت شهید مخبر(ره) سخنرانی به اسم طباطبایی به مسجد دعوت شده بودند كه حتی موقع سخنرانی اطراف خیابان مسجد هم مملو از جمعیت بود، در آن زمان جوانان محل اعلامیه هایی را برعلیه شاه و حمایت از امام خمینی(ره) چاپ كرده بودند و موقع سخنرانی از طبقه بالای مسجد به روی مردم پخش كردند، در همان لحظه شهید مخبر(ره) از آبدارخانه بیرون آمده و اعلامیه ها را جمع كردند. بعدا به ایشان اعتراض شد كه این چه كاریست كه شما كردید، ایشان فرمودند:”اگر قرار باشد در مسجد اعلامیه پخش كنید، مانند مسجد لرزاده كه به رگبار بسته شد، ساواك مسجد را میبندد و ارتباط ما با جوانان و مردم سخت می شود و من می خواهم كه مسجد دایر باشد تا مردم از لحاظ فكری تغذیه شوند.”
شهید مخبر(ره) همیشه خیلی قبل تر اذان وارد مسجد میشدند و در حیاط مسجد با مردم ارتباط برقرار میكردند و وضو گرفتن ایشان طول میكشید، ایشان با جذبه خاصی كه داشتند مردم و مسجد را با نگاهشان مدیریت میكردند. خاطرم هست همیشه در ایام ماه مبارك رمضان چند شبانه روز نماز قضا همراه مردم به جا می آوردند و مسجد مملو از جمعیت می شد. آقای چای چیان نوحه خوانی می كردند و ایشان بالای منبر قرآن بر سر می گرفتند، ایشان حتی شب بیست و هفتم ماه رمضان هم احیا می گرفتند. سال ۵۴ وقتی كه من اول دبیرستان بودم، پدرم شهید مخبر(ره) را برای بحث خمس و زکات و سال مالی شان دعوت کرده بودند، ایشان وقتی آمدند خانه ما، تکیه به رخت خواب ها دادند، من کنار ایشان نشسته بودم، بعد از صحبت با پدرم رو به من نموده با حالت مهربانانه از من سوال کردند کلاس چندمی؟ و بعد از جویای احوال شدن از درس و وضعیت تحصیلی من و نوع آموزش مدارس، از منزل ما رفتند. همیشه جذبه و اخلاقیات و نوع صحبت ایشان و آن بوی خوبی که از ایشان به مشامم می رسید برای من یک الگوی رفتاری و اخلاقی در زندگی بود، ایشان با یک حالت مهربانانه و پدرانه با ما جوان ها رفتار می کردند و ما را جذب خودشان می کردند.
خاطره دیگری که از شهید بزرگوار در ذهن دارم این است که در سنین نوجوانی در نانوایی پدرم که با عمویم شریک بود کار میکردم و نان به مردم میفروختم، یک روز خانمی آمد و یک سکه حلبی کوچک به من داد و گفت مقداری نان بده من هم تا سکه را دیدم گفتم این پول نیست! آن خانم گفت پدرت میداند، عمویم که در نانوایی بود به من گفت سکه را بگیر و مقداری نان بده، بعدا از عمویم پرسیدم داستان سکه حلبی چیست؟ گفت: حاج آقا برای خانواده های نیازمندی که تحت پوشش مسجد هستند یک سکه درست کرده اند که با آن مواد غذایی شان را از مغازه و نانوایی تهیه کنند، اینطور کسی هم متوجه نمیشود که آن فرد نیازمند است. بعدا پدرم سکه ها را جمع میکردند و نزد شهید مخبر(ره) می بردند و شهید مخبر(ره) هم پول نان ها را حساب کرده و به پدرم باز می گرداند.
در آخر از تشییع پیکر شهید بگویم، سال ۶۰ که از جبهه به مرخصی آمدم، وقتی رسیدم به منزل، مادرم گفت: حاج آقا مخبر را ترور کرده اند و شهید شده است. ما برای تشییع پیکر ایشان رفتیم چهارراه ترمینال روبروی شرکت روغن نباتی و منتظر بودیم، یادم هست در خزانه تمام مغازه ها تعطیل شده بود و خیابان ها را از ترمینال تا دم مسجد فاطمیه(س) بسته بودند، من تا آن موقع همچین جمعیتی برای تشییع جنازه ندیده بودم و این نشانه قدردانی مردم محله از وجود و زحمت های بسیاری بود که در محله کشیده بودند…
به نقل از آقای ابوالقاسم احمدی آرا؛
آن چه که بنده از شهید مخبر(رضوان الله تعالی علیه) به یاد دارم، در دوران جوانی بنده و در دهه پنجاه، هیئت مسلم ابن عقیل علیه السلام در کوچه صادقیان برقرار بود و ما در آنجا خدمت می کردیم که بعد ها به مسجد انتقال پیدا کرد و در ایام ماه مبارک رمضان و ماه محرم برنامه های فوق العاده ای به مدیریت شهید مخبر(ره) داشتند که بسیار پسندیده بود و همچنین در دهه ماه محرم آقای سید اکبر چای چیان نوحه می خواندند به دعوت شهید مخبر(ره) و همچنین قدیمی تر از ایشان مداحی که از بازار می آمد، خود حاج آقا مخبر مخصوصا درشب تاسوعا وعاشورا با بدن برهنه پای منبر برای اباعبدالله الحسین(ع) سینه زنی میکردند، در ماه مبارک رمضان و مخصوصا شب های احیا، برنامه های منظمی داشتند که به خوبی اجرا میشد که شامل نوحه خوانی وسینه زنی هم میشد، در چهار پنج شبانه روز همراه مردم نمازهای قضا می خواندند، ایشان در ایام انقلاب هم بسیار فعالیت و خدمات شایسته ای داشتند و از سخنرانان مطرح و مبرّزی مانند مرحوم فلسفی، مرحوم کافی و حاج آقا مناقبی در مسجد دعوت می کردند تا روح مردم را از لحاظ معنوی به خوبی تکمیل و تغذیه کنند، روحشان شاد و با جده شان حضرت زهرا(س) محشور شوند
به نقل از آقای سیداكبر حسینی؛
وقتی كه بنده نُه ساله بودم، نماز را نمیتوانستم کامل و با قرائت صحیح بخوانم و پدرم روی این امور حساس بود و در تلفظ حروف به ما سخت گرفت، پدرم با شهید مخبر(ره) رفاقت زیادی داشتند، یک بار که نزد ایشان بودیم، شهید مخبر(ره) به پدرم فرمودند: «آسد احمد شما کاری به نماز خواندن ایشان نداشته باش، خودم یادش میدهم.» سپس من را می نشاند پیش خودش و با آرامش و خوشرویی به صورت کامل نماز خواندن را یاد من می داد و حتی به ما شرط می کرد که به شما جایزه میدهم مثل شکلات یا شیرینی دادن یا مثلا به عنوان خادم اجازه دهند که چای و قند بین مردم پخش کنیم که این عمل را خیلی دوست داشتیم. من همیشه در قنوت نمازم به خاطر الطاف زیاد ایشان نسبت به من در سنین کودکی، یاد می کنم.
ایشان برنامه های زیبایی در ایام مختلف انجام میدادند، مثلا در نیمه شعبان سرتاسر کوچه عاکفی تا مسجد را به صورت خیلی زیبا آذین بندی و چراغانی می کردند، چمن های مصنوعی می آوردند و زیباسازی میکردند، تا فلکه سوم چراغانی میشد، حتی با هماهنگی یخچال سه در می آوردند و بین مردم بستنی پخش می کردند، جوری با مردم رفتار میکردند که ثروتمندان محله و منطقه هم با ایشان همراه میشدند و با ایشان با تواضع رفتار می کردند و از این طریق به مسجد و امورات مسجد کمک می نمودند. ایشان همیشه من و پدر و برادرهایم را آسِد صدا می کردند و به نقل از مرحوم پدرم که کاسب معتمد محله بود در ابتدای تاسیس مسجد پول های جمع آوری شده را به پدرم می دادند و به ایشان می گفتند که فلان چیز را برای مسجد بخر زیرا به پدرم خیلی اعتماد داشتند. بعد از ساخت مسجد حتی به پدرم گفتند که من بعنوان متولی مسجد اجازه می دهم بعد از فوت شما، زیر جاقرآنی مسجد که در حیاط بود، دفن کنند ولی پدرم قبول نکردن که مردم متوقع نشوند.
هنگام تشییع پیکر شهید یادم هست که پدر و مادرم و خانواده ام مثل کسی که عزیزی از اعضای خانواده را از دست داده اند محزون بودند و گریه می کردند. روز تشییع، از چهارراه روغن نباتی تا انتهای فلکه چهارم تمام مغازه ها بسته بود و خزانه تعطیل شده بود، جمعیت بسیاری که کیپ تا کیپ ایستاده بودند و یادم هست آقاسیداکبر چای چیان که از مداحان هیئت مسلم ابن عقیل(ع) بود، در غسالخانه شعری به این مضمون برای شهید خواندند: «ای سید شهیدم عمامه سرت کو» و مردم بسیار گریه و زاری میکردند. روحشان با سیدالشهدا(ع) محشور شوند.
به نقل از آقای نعمت پدیدار؛
در یك روز ابری كه به شدت باران می بارید ورعد و برق می زد، وقتی كه قصد عزیمت به منزل را داشتم، شهید مخبر(ره) با ماشین مقابل من توقف نموده و مرا سوار كردند. با ایشان به خیابان عباسی رفتیم و به بنده فرمودند: 10 عدد نان و یك كیلو پنیر تبریزی تهیه كنم. بعد از خرید به محله ملك آباد رفتیم. كوچه هایی كه از شدت باران گل شده بودند و در مقابل خانه نیمه كاره ای توقف كردیم. بعد از دق الباب خانه خانمی در را باز كردند و ما به داخل رفتیم كه یك زن به همراه مادر و 4 فرزندش در آنجا زندگی می كردند و دیدم كه سقف نیمه كاره این خانه با پلاستیك پوشیده شده و آب باران به داخل خانه سرازیر می شود. شهید مخبر(ره) به بنده فرمودند: “آقا نعمت تا فردا سقف اینجا باید تعمیر شود.”
با 2 بنا و تعدادی كارگر و وسایلی كه با اجازه شهید مخبر(ره) از مسجد و زمینی كه برای مسجد خریداری كرده بودند آوردیم، طاق خانه را زدیم و سیمان كشیدیم كه مقداری تعمیر شد، وقتی كه ایشان آمدند و اوضاع خانه را دیدند، به ما فرمودند:”حالا امشب راحت می خوابم ولی باقی آن را هم فردا بیایید و تكمیل كنبد.”فردا هم ادامه كار را تكمیل كردیم و سقف و اتاق را كامل كردیم، ایشان هم دوباره با مقداری نان و مواد غذایی آمدند. آن جا را با وسایل گرمایشی گرم كردیم ، بناها هیچ مزدی بابت این كار نگرفتند.
سال ۵۴ وقتی با ایشان به حج واجب مشرف شده بودیم، وقتی که آن جا بودیم ایشان با مردم خیلی راحت رفتار می کردند و اهمه اعمال و مناسک را به خوبی به تک تک حاجیان آموزش می دادند، حتی موقع طواف کردن با خود افراد می رفتند به صورت گروه های هفت یا ده نفره و طوافشان را هم می شمردند و نمازشان را به جا می آوردند و بعد به بیرون می آمدند تا نوبت گروه بعدی. یک شب بعد از اینکه اعمال حج را به جا آورده بودیم، ایشان به ما فرمودند: “ما اینجا برای بنی هاشمی ها پول جمع می کنیم.” بنی هاشمی ها افرادی در مدینه بودند که در مضیقه مالی قرار داشتند با اوضاع وخیم و درآمدشان در سال به نقل از شهید مخبر(ره) فقط از خرما بود، بنی هاشمی ها با حاج آقا مثل برادر و دوست صمیمی خودشان رفتار می کردند و ایشان را خیلی دوست داشتند. حدود چهل روز سفرمان طول کشید، وقتی که به ایران آمدیم مادرم به من گفت یک نفر اینجا شوهرش از دنیا رفته و هفت بچه دارد یک کاری برایشان بکنید، به حاج آقا گفتم ایشان فرمودند: امشب که نمی تونم ان شاالله فردا شب تا برویم با هم تحقیق کنیم. ایشان را شب بعدی در مسجد ملاقات کردم و با هم به تحقیق رفتیم و متوجه صدق ماجرا شدیم که وضع خوبی ندارند. شهید مخبر(ره) همان جا برایشان برگه ارزاق ماهیانه صادر کردند و تا مدت ها این ها از مسجد تامین میشدند تا اینکه بچه هایشان بزرگ شدند. ایشان واقعا در این امور نمونه بودند.
زمان انقلاب یادم هست در این زمین های علی آباد که آن موقع به آنجا زمین های مادر میگفتند، ایشان از پول و وام مسجد به ما هزینه ساخت خانه می دادند و ماهم می ساختیم، در حدود سه یا چهارتا خانه برای بی بضاعت ها ساختیم. در هیئت مسلم ابن عقیل همه از ایشان حرف شنوی داشتند و ارادت خاصی نسبت به شهید مخبر(ره) وجود داشت. ایشان به هر کسی میگفت خرج فلانی را بده یا امروز انقدر بده یا این خرج مسجد را بده میگفتند چشم و اصلا نه نمی آوردند. آن زمان هم که بین نمازگزاران کیسه یا بشقاب برای کمک به مسجد می آوردند، چیز کمی مثلا دو تومان جمع میشد ولی حاج آقا میگفتند «می دانم چیزی ندارند ولی از مردم مبالغ را جمع کنید، میخواهم شریک در ثواب شوند و در امورات مسجد سهم داشته باشند وگرنه هیئت مسلم نیازهای دیگر را تامین می کند». ایشان بعد از اینکه ما را برای تحقیق از خانواده های بی بضاعت میفرستادند، حقوق و ارزاق خانواده ها را ماه به ماه و مرتب از هیئت تامین می کردند.
به نقل از آقای سیدمحمدمهدی مخبر(فرزند شهید)؛
زمستان سال ۵۶ یا ۵۵ بود، حاج آقا قرار بود شب مهمان داشته باشند و به مادرم گفته بودند حدود ۲۰ نفر مهمان دارند، مادر هم زحمت کشیدند تدارکات شام و مهمانی را دیدند، تقریبا بعد از نماز مغرب و عشاء منتظر بودند، اما این انتظار خیلی طول کشید تا ساعت ده شب و گفتیم دیگر خبری از مهمان و مهمانی نیست، من هم طبق عادت همیشه آماده خوابیدن شده بودم، حدود ساعت یازده بود که پدرم تنها آمدند، مادر از ایشان پرسیدند: پس مهمان ها کجا هستند و ما از اذان تدارک دیده ایم و منتظر بودیم، حاج اقا با لطافت فرمودند: من که نگفتم مهمان می آید، گفتم مهمان دارم. دو ظرف بزرگ را تهیه کرده و خواستند یک ظرف مخصوص برنج و دیگری برای خورش باشد، آمدند به اتاق و به من فرمودند که مهدی بلند شو بریم. من هم که در سنین نوجوانی بودم سر باز می زدم و بهانه می آوردم و گفتم: اخه الان چه وقت بیرون رفتن است این موقع شب. ایشان فرمود: آدم وقتی باباش بهش یه چیزی رو میگه، نه نمیگه. با اکراه بلند شدم و غذاها راگذاشتیم داخل ماشین و حرکت کردیم. یک منطقه ای هست اطراف منزل ما که به منطقه دولاب معروف است، در این منطقه یک حمام قدیمی بود که تقریبا ده بیست سالی بود استفاده نمی شد، این حمام در یک گودی قرار داشت و دو اتاق طاق ضربی داشت، سقف محرابی داخلش بود و به اسم حمام چال معروف شده بود. ما وقتی رسیدیم میدان غیاثی سابق که سعیدی امروز نام گرفته، حاج آقا درب صندوق عقب را باز کردند، یک گونی پنجاه کیلویی پشت ماشین بود، وقتی گونی را دیدم شناختم، چون حاج آقا آذوقه ضعفا و فقرای خزانه و اطراف را به صورت ماهانه میدادند از این گونی ها استفاده می کردند و داخلش اجناس مختلف را می ریختند شامل روغن ،چای، برنج، عدس، قند، شکر و …حاج اآقا فرمودند: میتونی گونی رو بیاری؟ گفتم: بله. فرمودند: اول این دو ظرف را بگذار روی سر من. عمامه شان را فشار دادم و اول ظرف برنج را و بعد آن ظرف خورش را روی برنج و روی سرشان گذاشتم و گونی را خودم بلند کرده و دنبال ایشان حرکت کردم. حدود پانصد متری از میدان دور شدیم و به یک مخروبه رسیدیم که در یک گودی قرار داشت، از این گودی به سختی پایین رفتیم و به آن دواتاق که قبلا عرض کردم رسیدیم، حاج آقا به یکی از این درها ضربه زدند و یک صدایی از داخل آمد که بلند شید بلند شید. در باز شد و پیرمردی آمدند و با پدرم سلام و احوالپرسی کردند.با این صداها در کناری هم باز شد و تعدادی خانم آمدند بیرون. حاج آقا احوالپرسی و دلجویی کردند از ایشان، آن ها کمک کردند برنج و خورش را از سر پدرم پایین آوردند، من هم گونی را گذاشتم روی زمین، بعد از لحظاتی یک پسر جوانی که در یکی از این اتاق ها بود آمد جلو و ایشان را به پدرم معرفی کردند. حاج آقا به آن پسر جوان تبریک گفته، دست در قبایش برد و یک مقداری پول به این پسر هدیه داد و فرمود: بفرمایید این هم کادوی عروسی شما. و من آن موقع متوجه شدم امشب، شب عروسی این پسر با یکی از دختران اتاق بغل بود و فهمیدم حاجی امشب صور عروسی ایشان را برایشان آورده… وقتی برگشتیم که از سربالایی حمام بالا بیاییم، من تحت تاثیر قرار گرفتم و شروع به گریه کردم، پدرم گوش من رو در دستش گرفت و حرکت داد و فرمود: «پسرجان گریه نکن، ببین، یاد بگیر و ادامه بده.»
از آن روز به بعد هرگاه کسی رو ببینم که نیازی ب کمک داشته باشد و استطاعت داشته باشم و بتوانم کمک کنم سعی می کنم حتما کمکش کنم. این خاطره ای است که هروقت یادم می آید، رحمت به روح بزرگ شهید مخبر(ره) میفرستم که شب عروسی آن جوان، هم آذوقه و شام عروسی و هم پولی را به عنوان هدیه آن ها تهیه و اهدا کردند، در یک جمله عرض کنم، مرد تر از ایشان در عمرم ندیده ام، بسیار رئوف، مهربان، بخشنده و دستگیر مستمندان بودند که محله خزانه، نمونه بارز فعالیت های شهید مخبر(ره)بود، انصافا چقدر ایشان در خزانه زحمت کشیدند برای فقرا و ضعفا، امیدوارم که دوستداران ایشان هم توفیق این را داشته باشند که راه شهید مخبر(ره) را ادامه دهند.
به نقل از آقای مختار فلاح؛
بنده از مریدان شهید مخبر(ره) بوده و هستم، از سال ۵۴ که یازده سالم بود در خدمت ایشان بودم، ایشان تاسیس صندوق قرض الحسنه را با یک کیف آغاز کردند که هنوز هم آن را به یادگار داریم، شهید مخبر(ره) به من می فرمودند که در شبستان مسجد بنشینم و افرادی که می آیند برای کمک به صندوق پولشان را بگیرم، مبالغی مثل ده ریال، دوتومن، پنج ریال را بگیرم و وارد کنم، تا ایشان برگردند و به حساب و کتاب کیف رسیدگی کنند و این امر ادامه پیدا کرد. در زمان انقلاب، صندوق قرض الحسنه موقتا بسته شد و بعد از مدتی دوباره به فعالیت خود ادامه داد. بنده با ایشان برای استخدام در شرکت هواپیمایی مشورت کردم و ایشان فرمودند که میل خودت هست اگر بخواهی میتوانی بروی. و بعدها ایشان ب شهادت رسیدند. یادم هست وقتی که من میخواستم به خدمت سربازی بروم، ایشان فرمودند: به هیچ عنوان شما خدمت نخواهی رفت و شما در همین صندوق خدمت می کنی چون کفیل پدرت هستی و نگران نباش. سال اول سازمان نظام وظیفه طوری بود بالاجبار برگه موقت یکساله به ما میدادند، آن برگه را به ایشان نشان دادم، ایشان بازهم فرمودند: شما به خدمت نمی روی. و به همین منوال هم از خدمت معاف شدم.
بنده چندین سال در کنار شهید مخبر(ره) انجام وظیفه می کردم. ایشان همیشه به من می فرمود: فلاح، چه من بودم چه نبودم، شما اگر برای رضای خدا بخواهی کار بکنی، قطعا تهمت و ناروا خواهی شنید و عصبانیت برایت به وجود خواهد آمد. ایشان همیشه مرا با آن سن کمم به صبر و حوصله دعوت میکردند و می فرمود: حالا حالا ها خیلی کار داری. یک بار در مسافرت به شهر آستانه اراک با ایشان رفته بودیم که به بنده احادیثی را یاد داده بودند تا قبل از منبر بیان کنم و بعد ایشان شروع به سخنرانی کنند، یادم هست وقتی که ایشان قبل منبر فرمودند: فلاح بخوان، بعد از نام خدا، حدیث را یادم رفت و ایشان کمکم کردند و به سخنرانی خود پرداختند. ایشان با مردم محله و مسجد فاطمیه(س) خیلی خونگرم بودند و با اینکه منزلشان در خیابان عارف بود، خیلی زودتر به مسجد تشریف می آوردند و با آرامش تمام با مردم نشست و برخواست و رابطه ایجاد می کردند، چه در حیاط و چه در شبستان مسجد با مردم صحبت می کردند و گرفتاری هایشان را حل می نمودند و یادم هست حتی اختلافاتشان را حل و فصل می کردند و این خیلی مهم بود. رضوان خدا بر او باد. هنوز هم از آن زمان پیراهنی داریم به عنوان خدمتگزاران مسجد فاطمیه(س) به همراه بعضی دیگر از دوستان قدیمی که از شهید مخبر(ره) به یادگار داریم. آن شهید بزرگوار به ما می فرمود: این پیراهن های خادمی را بپوشید و زمانی که به مردم خدمت میکنید حتما این لباس تنتان باشد. این یکی از افتخارات ما در خانه خدا و در خدمت به شهید مخبر(ره) است.
به نقل از آقای فرضعلی علمی نیا؛
از یک سال قبل از انقلاب که در این مسجد نماز بخوانم با شهید مخبر آشنا شدم، ایشان مردی مهربان، دستگیر مظلومان و انقلابی بودند. بعد از آشنایی با شهید مخبر(ره) قرار شد با آقای قهرمانی آموزش اسلحه را به جوانان مسجد یاد بدهیم و یک روز در میان به صورت مخفیانه به جوانان اسلحه شناسی یاد میدادیم، همیشه اعلامیه هایی که ایشان به من میداد را به صورت مخفیانه در خانه های مردم می انداختم، وقتی که انقلاب شد و امام خمینی(ره) به ایران آمدند، حاج آقا تعدادی از جوان ها را مأمور خزانه کردند که امنیت محله را در دست داشته باشند که من هم جزو آن ها بودم، بعد از آن سال ۵۷ و انقلاب، عده ای آمدند و آپارتمان های راهنمایی رانندگی را به اشغال خود درآوردند که برای ما بود، ما هم به ایشان مراجعه کردیم و از ایشان مدد خواستیم، شهید مخبر(ره) با جوان ها آمدند و خانه هایمان را با درایت ایشان به ما پس گرفتند و مقابل فحاشی و آزار آن ها ایستادگی کردند. همیشه و به یاد شهید مخبر(ره) در خدمت مسجد هستم و خواهم بود.
به نقل از آقای سیدرضا میرهاشمی؛
بنده از کارمندان صندوق ذخیره سعادت بودم و عضو هیئت مسلم ابن عقیل(ع) هستم و خدمتگزار مسجد فاطمیه(س). یک سالی بود شهید مخبر(ره) بعد از نماز حرکت می کردند به سمت سه راه امین حضور برای سخنرانی در مسجد فاطمیون که هرشب سخنرانی داشتند، یک شب که قصد عزیمت داشتند به بنده فرمودند: امشب وسیله ندارم ماشینت را بیاور و من را تا یك جایی برسان. بعد از اینکه نماز خواندیم حرکت کردیم. ایشان همیشه در این امور عجله داشتند که سریع تر برسند و به موقع آن جا باشند که دیر نشود، در بین راه یک جایی ایست کردیم و نم نم باران گرفته بود، فقیری آمد سمت ماشین و به شیشه سمت ایشان زد، حاج آقا شیشه را پایین کشید، گفت احتیاج به کمک دارم، شهید مخبر(ره) از جیبش یک اسکناس دو تومانی درآورد و به فقیر داد، بعد از دقایقی من طاقت نیاوردم که موردی را به ایشان نگویم چون در شب های قبل ایشان در مسجد فاطمیه که سخنرانی داشتند فرموده بودند: «به فقرایی که می آیند در خیابان و به سوی شما دست دراز می کنند پول ندهید و سعی کنید آن ها را به مسجد معرفی کنید و مملکت را گداپرور نکنید، که هی دست دارز کنند و فراوان شوند، ما در مسجد جایی داریم و شما نیز کمک کنید تا خانواده ها و مستمندان را تحت پوشش قرار دهیم.» من چون این را شنیده بودم در حین رانندگی به ایشان گفتم: اشکال ندارد چیزی بپرسم؟ فرمودند: نه بپرس. گفتم چند شب پیش به این نحو سخنرانی کردید ولی الان به این فقیر پول داده و کمک کردید و من سر در نمی آورم. بعد از لحظاتی مکث فرمودند: «آن حرفی که زدم درست است و این عمل هم درست تر.» پرسیدم: چطور؟ فرمودند: «وقتی صورت این شخص را دیدم گفتم اگر کمک نکنم، فردای قیامت به من میگوید من به این پول احتیاج داشتم، ممکن بود با آن پول نان بخرم و بخورم و گرسنه نخوابم. من آن دنیا چه جوابی به او میدادم؟ نمیتوانم جواب این افراد را بدهم، آن وقت هم که همچین حرفی زدم برای عموم گفتم تا بهتر بتوانند به فقرا کمک کنند.»
در حدود ده الی یازده سالی که با ایشان بودم، به ندرت پیش می آمد یا بهتر بگویم اصلا بعید بود شهید مخبر(ره) بعد اذان به مسجد رسیده باشند و اذان تمام شده باشد، همیشه به موقع و خیلی زودتر به مسجد می آمدند و در حیاط با خادم مسجد که آن زمان مشهدی اسماعیل غلامی فقید بودند مشغول صحبت میشدند و در مورد کارهای مسجد و اشخاصی که باید کاری انجام می دادند سوال می پرسیدند و پیگیری اموری را می کردند که باید انجام می شد. مشهدی اسماعیل انسانی باوقار و سنگین و تمیز و مرتب بود، در تمیزی مسجد به حدی بود که گاهی شهید مخبر(ره) به ایشان می فرمود:«این مصرف زیاد آب اسراف است و کار مسجد با یک گونی و تی کشیدن راه می افتد، چون فقط گرد و خاک دارد و کثیفی نیست.» شهید مخبر همیشه در حیاط و در دسترس عموم مردم بودند تا اگر کسی کاری یا سوالی داشتند از ایشان پیگیری کند، و اگر کسی نبود به داخل مسجد رفته و مهیای نماز میشد. آن زمان دفتر ایشان، بالا در صندوق بود و به کسانی که کار خصوصی داشتند که طول میکشید، میگفت که فلان وقت به دفتر مسجد بیایند و صحبت کنند.
قبل از انقلاب و روز جمعه ای در اوایل تاسیس صندوق قرض الحسنه، ایشان(شهید مخبر) چند نفری را از بازاریان، صندوق جاوید، و كاركنان خود صندوق برای اولین جلسه هیئت مدیره دعوت نمودند. قرار ما ساعت هشت و نیم صبح بود و وقتی كه آمدیم، دیدیم كه ایشان از ساعتی قبل آمده، صندوق را تمیز كرده، میوه های شسته شده را داخل ظرف گذاشته و خیلی مرتب آماده پذیرایی بودند.
ما به ایشان عرض كردیم كه ما را زودتر احضار می كردند تا امورات صندوق را انجام دهیم، ایشان فرمودند: “مگر كار برای خدا نیست؟ چه فرقی می كند چه كسی انجام دهد؟”، این جمله ما را به این فكر فرو برد كه اندیشه ایشان چقدر والا و بزرگ است.
همراه هیئت مسلم ابن عقیل(ع) که هر شب جمعه برنامه داشت می نشستند، قبل از شروع دعا در مورد موضوعات مختلف و احکام سخنرانی می کردند. یادم هست آن موقع حدود ۱۵۰ یا ۱۶۰ نفر عضو دائم هیئت بودند و آن کسی که قبض های کمک را مینوشت از اول برنامه تا آخر در حال نوشتن بود و وقت برای دعا پیدا نمی کرد و کمک ها را جمع می نمود و قبض می نوشت. از خوبی های دیگر ایشان احترام به ما جوان تر ها بود. گاهی که در هیئت شام میدادیم و مردم در حال رفتن بودند ایشان تا آخر ساعت و بعد از شستن ظرف ها مینشستند، حتی اگر چهار نفر می ماند ایشان هم می ماندند، و در مورد امورات مسجد و صندوق و هیئت صحبت می کردند و بعد با آخرین نفرات می رفتند. آن زمان من و آقای فلاح و چند نفر دیگر جزو جوان تر های هیئت بودیم و بعد از شام ظرف را می شستیم و کار می کردیم. وقتی کارمان تمام میشد و می آمدیم به داخل، میدیدیم که ایشان به همراه چند نفر دیگر همراه با چای منتظر ما هستند و به ما می فرمودند:«بیایید اینجا کنار ما بنشینید و چای بخورید! خسته نباشید.» ایشان منتظر ما که آخرین نفرات بودیم میماندند و به ما احترام میگذاشتند و می فرمودند: «اصل کار شمایید، فکر نکنید ما رفتیم.» ایشان تا جایی که میتوانستند زودتر از همه ما به صندوق می آمد. یادم هست یک روز که در صندوق بودیم، فقیری آمد و از ایشان درخواست کمک کرد و ایشان با پولی که داشتند مقداری کمک کردند، وقت ظهر از پنجره بالای مسجد خادم را صدا زد، خادم که آمد به او مقداری پول داد و فرمود: «این ته مانده جیب من است، برایم مقداری نان و پنیر و یک نوشابه بخر.» بعدا که ما میخواستیم برویم می فرمود:«بنشینید با من نهار بخورید.» ما هم عرض کردیم این صبحانه است یا نهار؟ فرمود: «برای من نهار است.» با ایشان مینشستیم و باز فرمودند: «این دارایی من است!»
بعضی وقت ها میشد که شب میفهمیدیم و به گوشمان می خورد که ایشان نهار نخورده اند چون پولی نداشتند و به کسی رو نمی زدند… حتی یادم هست روزی ماشینشان خراب بود به کسی هم اعلام نکردند و تا میدان خراسان پیاده می رفتند که رو به کسی نزنند، حتی زمان بمب باران و جنگ هم یادم هست بعد از نماز ایشان پیاده میرفتند به سمت خانه…. خداوند همه مارا عاقبت به خیر کند و بتوانیم راهمان را پیدا کنیم.
به نقل از آقای عباس تهرانچی؛
در مورد شهید مخبر(ره)، ایشان نه تنها بنیانگذار مسجد بودند بلکه در کنار وظیفه دینی خود، به احداث صندوق قرض الحسنه نیز پرداختند و سرپرستی ایتام و مستمندان و کارهای خیر بسیاری را به عهده گرفتند و سعی در توسعه این امور داشته و روز به روز تلاش می کردند در راه بهبود زندگی فقرا گام بیشتری بردارند. ایشان حتی در این راه وامور گاهی زیر بار قرض می رفت…
یکی از خاطرات بنده با ایشان، وعده ملاقاتی بود که برای هیئت مدیره صندوق ذخیره سعادت با امام خمینی(رضوان الله تعالی علیه) در قم گرفته بودند. بعد از مدتی که برای دیدار با امام به قم رفتیم، در آن روز آقای بازرگان نخست وزیر موقت با ایشان ملاقات خصوصی داشتند و ملاقات افراد و ما لغو شد ولی بعد از یک ماه خوشبختانه سعادت حضور یافتیم. امام خمینی(ره) بعد از صحبت هایشان به شهید مخبر(ره) اجازه دادند درباره صندوق صحبت کنند، شهید مخبر(ره) نیز در مورد فعالیت های خود و کارهای صندوق صحبت های زیادی کردند، امام فرمودند: حالا چه می خواهید؟ شهید مخبر در جواب امام خمینی فرمودند: «فقط سلامتی شما و دعا برای ما.» وقتی که جلسه تمام شد در بین راه از ایشان سوال کردیم که چرا از امام درخواست دیگری نکردید و کمکی نگرفتید و فقط دعا و سلامتی مسألت نمودید؟ ایشان فرمودند: «آنچنان ابهت امام و عظمت امام در روح من اثر گذاشت كه قادر به بیان صحبت دیگری نشدم، لذا هیچ گونه صحبت دیگری نکردم و تقاضای دعا نمودم…» خداوند شهید مخبر(ره) را با اولیاء و اجدادش محشور بفرماید.
به نقل از آقای داود بهرامی؛
بنده از سال ۱۳۴۷ در خزانه روبروی مسجد فاطمیه زندگی میکنم و به یاد دارم که محل احداث مسجد یک خرابه بود ولی با همت شهید مخبر(ره) و هیئت مسلم ابن عقیل(ع) و اهالی محله و به مرور زمان ساخته شد و نمازگزاران زیادی در این مسجد رفت و آمد داشتند. این مسجد به تلاش ایشان، پایگاه بسیار خوبی در منطقه بوده و هست، ایشان خدمات زیادی به مردم منطقه ارائه نمود، از جمله صندوق قرض الحسنه و یک قسمتی از مسجد را هم برای کمک به خانواده های بی بضاعت تاسیس کردند. زمانی که ایشان وارد خزانه میشد از فلکه دوم، پای پیاده می آمدند و با کسبه محله دیدار می کردند و به آن ها سر زده و احوالپرسی می نمودند، همین باعث شده بود ارتباط مردم و کسبه با ایشان مستحکم شود و در راه تعالی مسجد و محله قدم بگذارند. مردم محله ایشان راخیلی دوست داشتند چون مرد بسیار شریفی بود و خدمات زیادی به خزانه داد. زمان انقلاب هم زحمت زیادی کشیدند، یک زمانی مسئول کمیته خزانه بودند و حتی مدتی پایگاه کمیته داخل مسجد بود و بعد هم به محل دیگری انتقال داده شد. ایشان ارزاقی که آن زمان گران بود می آورد و با کمک جوانان ب مردم می رساندند که من هم در این امور سعادت پخش این ارزاق را داشته ام و بین مردم نفت پخش می کردم. با نظر ایشان، کوپن درست کرده بودیم و به مردم می دادیم که مردم از آن استفاده میکردند. یک خاطره از ایشان در ذهنم هست که یک روز جلوی خانه نشسته بودم و داشتم شطرنج بازی میکردم که دیدم یک لحظه کسی گوش مرا کشید، وقتی برگشتم دیدم شهید مخبر(ره) بودند و به بنده فرمودند: «داود چه کار میکنی مگر نمی دانی شطرنج حرام است! جمعش کن.» شهید مخبر(ره) خیلی برای آبادانی این مسجد و محله زحمت کشیدند که خوشبختانه هر ساله برای ایشان مراسم و بزرگداشت گرفته می شود.
به نقل از آقای محمد طیبی؛
ایشان در ماه رمضان از سخنرانان خوبی دعوت می نمودند مثل آقای حجازی و آقای کافی، در ماه رمضان مسجد مملو از جمعیت میشد به نحوی که در کنار مسجد هم مینشستند و حتی تا ده متری و مقابل مغازه ما هم ادامه داشت. وقتی ایشان بودند مسجد فاطمیه در منطقه جنوب حرف اول را میزد. یک فرد بسیار مرمی بود و با مردم زندگی میکرد. ما زیاد انقلابی و مسجدی نبودیم ولی ایشان ما را به این راه آورد. با پای پیاده مسافت زیادی را می آمد به خزانه. هیئت مسلم ابن عقیل که از قدیمی ترین هیئت های تهران می باشد به همت ایشان تاسیس شد و همین هیئت وشخص ایشان هم پایه گذار مسجد شدند. یادم هست ایشان مثل بقیه مردم در شب های ۲۱ ماه رمضان با بدن برهنه سینه زنی می کردند.
به نقل از آقای عباسعلی آذرمیان؛
شهید مخبر(ره) یک آدم کاربلد بود، جوری که شایسته بود کارهای خیر را پیش می برد. اوایل انقلاب ایشان مردم را دور خودش جمع کرد و وقتی كه هنوز اسمی از کمیته نبود، تشکیلاتی درست کرد جوری که همه اعم از پیر و جوان، مطیع ایشان و گوش به فرمان بودند و بر همه این ها به نحو احسن نظارت می کرد. ایشان در دل مردم بود و مردم همه ایشان را دوست داشتند. اشتباهی در کارشان نبود، با این که ساکن اینجا نبودند انگار بومی همین منطقه بودند. همه از ایشان مثل یک پدر حرف شنوی داشتند، یک انسان شریف و دوست داشتنی که الان هم اگر بپرسید از همه آن هایی که ایشان را به یاد دارند، قلبا از ایشان راضی هستند، ایشان برنامه ریزی دقیق برای کارها داشتند مثل کار تقسیم ارزاق که خودشان نظارت می کردند. شهید مخبر(ره) چند روز بعد از اینکه در مورد مجاهدین خلق صحبت کردند به شهادت رسیدند، و خطاب ایشان به منافقین این بود که به جای آشوب و ترور، یک جای کار را بگیرید و کمک کنید به انقلاب و مملكت. یک عزیز مورد اعتمادی برایم تعریف می کرد که یک روز بعد نماز ظهر که ساعت حدودا یک و ربع بود و نماز تمام شده بود، شهید مخبر(ره) درب مسجد را بستند و به سرویس بهداشتی رفتند، وقتی که رسیدم، صدای آب به گوشم رسید، از لای در نگاه کردم دیدم که ایشان عبای خود را کنار گذاشته اند و در حال نظافت کل سرویس هستند. وقتی آمدند بیرون به ایشان گفتم من که هستم شما چرا. فرمود: چه فرقی میکند نیم ساعت هم ما کار کنیم. به نظر من شهدای دفاع مقدس هم با آن خاطرات زیبا و شیرین و درس های عبرت انگیز و زیبا، از همین مکتب و همین راه خدایی هستند، این ها برای ما الگو هستند. در ایشان هیچ غرور و منم گفتنی دیده نشد. یک بار ندیدم یک حرف زشتی بزنند یا حرف خنده داری بزنند، با جوک گفتن مخالف بود و میگفتند این ها فتنه انگیزیست و به ما تحمیل شده. حرف ایشان حرف مجتهدها بود و مثل آن ها صحبت میکرد. سعی ایشان در رونق کار خیر بود و همچنین وسعت کار خیر بیشتر و بهتر شود و کار مردم لنگ نماند. ایشان برای ثبت صندوق خیلی زحمت کشیدند تا مردم منطقه از صندوق به خوبی بهره ببرند و کارشان راه بیافتد و به کسی محتاج نشوند. قطعا کار خوب بدون اجرت نمی ماند.
به نقل از آقای رجب نادری شالی؛
من در سنین جوانی بودم و تازه از شهرستان آمده بودم، و قرار بود گوسفند ها را جلوی مسجد بچرانم، و آن زمان جلوی مسجد جعبه سازی بود، ظهر شد و آمدیم نزدیک مسجد تا آبی بخوریم که شخصی را دیدم در حال کار کردن، ایشان را برای اولین بار وقتی دیدم که قبایشان را به شلوار زده و سنگ بنای محراب را به بنا میدادند تا محراب را درست کنند و سنگكاری میکردند. وقتی من را دیدند به من فرمودند: تو اینجا چه میکنی! گفتم آمده ام آب بخورم و گوسفندهایم را بچرانم. فرمودند: باریکلا! گوسفند سر میبری. ایشان قبل انقلاب حاج آقای کافی و حجازی را برای سخنرانی به مسجد دعوت کردند. در ماه رمضان ده شب شهید مخبر(ره)، ده شب آقای کافی و ده شب آقای حجازی صحبت می کردند. بعد انقلاب هم سرپرست کمیته شده و ما به بسیج آنجا رفتیم و حتی بسیجی ها را زیر پوشش گرفته و فعالیتش را زیاد کرده بود. هرچه از ایشان بگوییم کم گفتیم. منافقین کوردل ایشان را شناسایی کرده وبه بهانه مساله ایشان را شهید کردند. ایشان یک مرد بسیار شریف و محترم و مردمی و زحمت کش بود. ایشان به همراه چندین نفر پایه گذاری صندوق را نهادند و دست مردم را گرفتند و گرفتاری مردم را حل می کردند. اجرشان با سیدالشهدا.
به نقل از آقای سید محسن حسینی؛
در خاطر دارم که قرار بود یک شب در مسجد فاطمیه(س)، قرائت قرآن داشته باشیم و بنده هم که در سنین کودکی بودم باید قرآن می خواندم، شهید مخبر(ره) نزد من آمده و دستشان را زیر پهلوهای من گذاشتند، مرا بلند کردند و بالای منبر نشاندند و فرمودند: «شما از سادات هستید، جای شما اینجاست و باید در اینجا قرآن بخوانی…» ایشان یک مرد بسیار دقیق و منظم و با برنامه بودند و در گفتار بسیار صریح و رک بوده و محافظه کارانه صحبت نمی کردند، همچنین مسئولیت کمیته منطقه را بر عهده داشتند…
به نقل از آقای محمد حمیدیان؛
ایشان بزرگتر و همه کاره مسجد و محله بودند و برای مردم خیلی خرج می نمودند حتی از جیب خود و در مراسمات همیشه برنامه ریزی خوبی داشتند. اوایل جنگ و در حصر آبادان، امام خمینی(ره) اعلام کردند که برویم به جنگ، وقتی عازم بودم نزد ایشان رفتم و گفتم حاجی ما داریم میریم، در آن زمان هم برادرم برای شلوغی های آذربایجان به آنجا اعزام شده بود، شهید مخبر(ره) فرمودند: بهتر است شما نروی! شما برادرت اعزام شده نمیخواهد شما بروی… حتی در جمع رفیقان فرمودند: بچه ها من به محمد می گویم که تو نرو. عرض کردم روی چه حسابی وقتی امام اعلام کردند شما می فرمایید نروم؟ فرمودند: چون شما چندین فرزند داری چندین کارگر دارید… گفتم نه من باید بروم. بعد از سه ماهی که از آبادان برگشتم منزل در آن زمستان، خانواده ام گفتند در این چندماه یک آقایی برای ما ذغال و نفت و آذوقه می آورد و می گفت این ها را محمد داده. تعجب کردم و پرس و جو کردم از رفیقان و گفتم وقتی نبودم همچین اتفاقاتی افتاده، آن ها نیز اظهار بی اعلاعی كردند. وقتی به مسجد رفتم و ایشان را زیارت کردم از ایشان پرسیدم که این کار شما بوده؟ فرمودند: چطور؟ گفتم خانواده ام اینچنین گفته اند. فرمودند: بله چون کسی نبود به آن ها کمک کند….
هر موقع که با ایشان به مسافرت می رفتیم نمی گذاشت هیچ کداممان دست در جیبمان کنیم و خرج کنیم حتی نمیگذاشت که حاج علی ناطقی که از خیرین و مؤسسین صندوق بود هم خرج کنند… واقعا ایشان یک شخص لوتی با منطق بودند… نه اینکه نان ما را حرام بداند و نگذارد ما خرج کنیم، نه؛ خودشان خرج می کردند. ما با هم خیلی به مسافرت می رفتیم، خیلی با هم صمیمی بودیم و به منزل یکدیگر می رفتیم و ایشان واقعا خیلی آدم خوبی بودند. با بچه ها بچگانه، با فقرا متواضع، با بزرگان با احترام، با دارا به صورت دارا برخورد میکردند جوری که فکر می کردیم ایشان بالاتر از دارا خرج کرده اند، یک روحانی معمولی. با خیرین زیاد در ارتباط بودند جوری که با یک زنگ زدن خیرین اجناس را برای ایشان می فرستادند. یک انسان درست و خوب که کاش همه مثل ایشان بودند و راهشان را ادامه دهند.
یکبار هم که می خواستم به کرمانشاه بروم ایشان نگذاشتند و باز فرمودند: تو چندین بچه کوچک داری و سه برادرت در جبهه هستند، آن ها هستند نیازی نیست بروی. که یکی از برادرهایم نیز شهید شد… اینجاهم که بودیم با ایشان به مردم کمک می کردیم، از بازار و اطراف، خیرین برای ایشان انواع اجناس را می فرستند و به ما می سپرد که این ها را تقسیم کنیم. ایشان یک منزلی را روبروی مسجد خریداری کرده بودند و قصد داشتند که صندوق را از مسجد جدا کرده و خیریه و صندوق در آن جا باشد تا به کارشان ادامه دهند.
به نقل از آقای عطاءاله حبیبی؛
خدا رحمت شهید مخبر(ره) را، ایشان واقعا یک فرد استثنایی بودند، من در کمیته خزانه در فلکه اول مسئول امور اقتصادی بودم و ایشان مسئول فرهنگی و رییس کمیته انقلاب اسلامی بودند، خیلی با یکدیگر دوست و صمیمی بودیم. ایشان یک پیکان زرد رنگ داشتند، یکبار که با ماشین خودم ساعت ده شب از پارک بعثت به سمت منزل می رفتم، دیدم که یک روحانی عبایش را هم روی سرش انداخته و در حال راه رفتن است، وقتی نزدیک شدم دیدم ایشان هستند، از ماشین پایین آمدم و بعد از سلام عرض کردم: این چه وضعی ست؟ شما اینجا چه می کنید؟ فرمودند: «حبیب من! ماشینم جایی هست، بگذریم» عرض کردم کجا می روید؟ فرمودند: خانه. عرض کردم تا شوش شما را می برم و ایشان هم قبول کردند و ایشان را تا درب منزل بردم در خیابان عارف. بعد از اینکه ایشان را رساندم بازهم پرسیدم ماشین چه شده؟ که یکباره دیدم اشک از چشمانشان سرازیر شد! از ایشان پرسیدم چه شده؟ فرمودند:«یک صحنه ای را دیدم و هرچه در جیبم بود برای کمک دادم، وقتی رفتم نزدیک پمپ بنزین که بنزین بزنم دیدم که پول ندارم، و به کسی هم نگفتم که به من پول بدهد، ماشین را همان جا گذاشتم و پیاده آمدم.» ایشان تمام توانشان را برای رضای خدا گذاشتند، یک مرد بزرگ، خدا روحشان را شاد کند و عذاب منافقین را زیاد کند که انسان های خوب و دوست داشتنی را از روی زمین برداشتند…
به نقل از آقای اسداله تکلوئی؛
شناخت بنده از شهید مخبر(ره) از سال ۵۶ بود که توفیق شد با ایشان آشنا شدیم. در همان سنین کودکی و ورود به مسجد این افتخار را داشتم داشتم که مکبر ایشان شوم. اولین باری که قرار بود مکبری کنم با استرس بودم، ایشان عادت داشتند که هفت بار دستشان را بالا می آوردند و بعد تکبیر می گفتند، ولی من همان اولین بار تکبیرةالاحرام را گفتم، ایشان رو به من کرده و با یک لبخند ملیح و مهربانانه بدون اینکه من هول کنم فرمودند: نه! و این باعث شد من مجذوب ایشان شوم. ایشان همیشه یک تبسم خاصی روی لبانشان بود و در این مدت هیچ وقت ندیدم عصبانی باشند و آن لبخند روی لبانشان نباشد. ایشان از ابتدای اینکه مخالفت با شاه شروع شد، یکی از مبارزین بودند. در سال ۵۷ یادم هست منبرهای ایشان و کسانی که دعوت می کردند همه بر علیه شاه و استبداد سخنرانی می کردند و برای مردم و مبارزه تبلیغ می کردند. یك فرد بسیار شجاع بودند و در آن اوایل بسیار فعال بودند، برای این مسجد بسیار زحمت کشیدند و حتی شنیدم خودشان آجر و ماسه و خاک حمل می کردند و برای بنای مسجد زحمت می کشیدند بدون اینکه حتی اسمی از خودشان در جایی بنویسند و لِلّه و فی سبیل الله زحمت کشیدند با اخلاص و مسجد را بنا نهادند و الان هم این همه جوان در اینجا فعالیت دارند و شهدایی تقدیم کردند که همگی دست پرورده این شهید بزرگوار بودند. تاسیس بسیج مسجد فاطمیه و خزانه به دست ایشان بود به فرمان امامخمینی در سال ۵۹ و به خاطر درایت خاصی که داشتند رییس کمیته منطقه شدند و همین سیاست ها و درایت ها باعث شد که ایشان را در کنار منزلشان به شهادت رساندند. خاطرم هست در آن روزهای اول شهادت شهید مخبر(ره)، جایی که ایشان شهید شده بودند را گلباران کرده بودند و عزاداری می کردند. یک روز در همان سنین کودکی که بودم، ایشان تعدادی را جمع کرده بودند حدود بیست نفر و مساله می گفتند تا که رسید به حدیثی از امام چهارم، پرسیدند اسم امام چهارم چیست؟ و رو به بنده نمودند که من جواب دهم و من نیز هول شدم، بعد فرمودند: بله دارید درست میگید امام زین العابدین امام سجاد علیه السلام. و این حرکتشان باعث شد من خجالت نکشم و حرفشان را ادامه دهم. شهید مخبر(ره) بسیار اجتماعی بودند و با همه قشری می ساختند و مدارا می کردند. یک صندوقی درست کردند برای قشر مستضعفین که مردم از آن جا قرض بگیرند و این کار گسترش پیدا کرد و الان هم مردم استفاده می کنند. فقرای منطقه را تحت حمایت خود قرار می دادند و از خیرین کمک میگرفتند برای تامین آن ها. گروه تعالیم که فرزندان محله را از لحاظ بنیه علمی تقویت می کند و در آنجا تدریس انواع دروس می شود، تاسیس نمودند. آجر ب آجر مسجد به حمایت این شهید بنا شده، در شهادتش هم از ابتدای خزانه تا مسجد فاطمیه جمعیت زیادی آمده بودند برای تشییع پیکرشان و اولین جمعیتی بود که دیده بودم و کمتر کسی را بعد ایشان با این تشییع پیکر دیده ام. ایشان همیشه یک کلامی داشتند که چرا ما خانواده شهید نیستیم یا از پسرانم کسی شهید نشده، فرزندانی بسیار برومند و خوب که از علما و حزب اللهی هستند تحویل انقلاب و جامعه دادند و دست آخر شهادت نصیب خودشان شد. ان شاء الله بتوانیم راه ایشان را در این مسجد ادامه دهیم.
به نقل از آقای حسن پورجمشید؛
مِّنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ ۖ فَمِنْهُم مَّن قَضَىٰ نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن يَنتَظِر…
درباره شهید بزرگوار حجت الاسلام سیدعبدالکریم مخبر(ره) باید بگویم که ایشان شخصیتی بزرگوار و مردمی داشتند و مورد تکریم و احترام کسانی بودند که او را می شناختند. قبل از انقلاب تنها مسجدی که از صبح تا عصر فعالیت های مذهبی داشت مسجد فاطمیه بود که توسط ایشان اداره میشد و خودشان هم روحیه جسور و پر نشاطی داشتند و در کار ها از هیچ کوششی دریغ نمی کردند و یادم می آید در رانندگی بسیار فرز و متبهر بودند و در تمام امور مانند یک جوان با شور و هیجان کم نظیری کارها را انجام می دادند. اولین دیدار بنده با ایشان که توسط دوست عزیزم اقای عباس تهرانچی جهت رسیدگی به حساب های دریافتی و پرداختی از نمازگذاران محترم مسجد بابت قرض الحسنه بود انجام شد، وقتی خدمت ایشان رسیدم یک دفترچه مچاله شده از جیب عبایشان درآوردند و فرمودند: من پنج هزار تومان از نمازگذاران گرفته ام و به عنوان وام به دیگران اعطا نموده ام که پانصد تومان در حساب ها اختلاف دارم و می خواهم که اختلاف را پیدا کنید، بنده هم اطاعت کردم و اختلاف را پیدا کردم و عرض کردم که حاج آقا اگر می خواهید قرض الحسنه بدهید، در جیب عبا که نمی شود دریافت و پرداخت انجام داد، فرمودند: پس چه کنم؟ عرض کردم که باید دفتر روزنامه و کل خریداری کنیدی و یکی از جوانان نمازگذار را جهت این کار آموزش بدهید و ایشان فرمودند هرکاری لازم است انجام دهید و تهیه کنید و آقای مختار فلاح را هم معرفی کردند و فرمودند ایشان را آموزش بدهید، وگوشه ای از مسجد را در اختیار این امر گذاشتند و از خود من هم خواستند که بیشتر به مسجد فاطمیه بیایم. پس از مدتی پیشنهاد دادم که اگر واقعا قصد تشکیل صندوق قرض الحسنه را دارید باید یکی از اتاق ها را برای صندوق اختصاص بدهید و هیئت امنا تشکیل داده و از بین آن ها هیئت مدیره تشکیل شود و صندوق شکل رسمی پیدا کند و همه این کار ها را هم قبول کردند، پس از چند سال صندوق به ثبت رسید و به لطف خدا اکنون یکی از صندوق های خوشنام و صحیح العمل در کشور می باشد. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی اولین کمیته انقلاب در خزانه به مسئولیت شهید مخبر تشکیل شد که تعدادی از دوستان با ایشان فعالیت و همکاری داشتند و نسبت به انتظامات محله و جمع آوری سلاح ها و تحویل به کمیته مرکزی اقدام نمودند، لازم به ذکر است که ایشان از من خواسته بودند که نیم ساعت در خدمتشان باشم که آن نیم ساعت حدود چهل و پنج سال است به لطف خداوند متعال در خدمتگذاری هستم گرچه دشمنان انقلاب خیلی زود ایشان را از ما گرفتند ولی یاد و خاطرشان همیشه در ذهنمان هست روحشان شاد و راهشان پر رهرو باد.





اخبار
ارتباط با ما